عینک دودی »

نفرک عینک دودی ده چشمش کده بودٰ ده همی وقت بچیش از بیرون آمد.
نفرک یک سیلی محکم ده روی بچه خود زد و گفت تا ایقه ناوقت شب چی میکدی ده بیرون.
بچیش گفت پدر جان عینک ته بکش از چشمت.
وقتی عینک ره کشید بازهم یک سیلی محکم زد ده روی بچیش.
بچه پرسید چرا زدی پدر؟
……
ادامه شه شما بگویین…

چند فکاهی جدید »

شخصی شخصی دیگری را به قتل رساند؛ تصادفاً یک لغمانی او را دید.
قاتل برای لغمانی مبلغ زیادی را داد که هوش کنی برای کسی نگویی.
لغمانی پول را گرفت، اما بعد از گذشت یکسال دوباره پیش قاتل آمد،
و برایش گفت: لالا جان بگی ای پیسی ته مه اگه به کسی نگویم دیوانه میشم!!!

——————————————————-

روزی شخصی از یک وردکی پرسید: قویترین حیوان دنیا چی است؟
وردکی گفت: مورچه!
آن شخص گفت: چطور؟
وردکی گفت: والله یک هفته پیش یک مورچه ده تنبانم درآمده بود.
تا که تنبان خوده کشیدم، از پیشم فرار کد و ده غار ساکت برق داخل شد.
خواسـتم که کتی یک میخ بیرون بکشمش مگر ایطور یک لغط ماکم زد که ده او طرف اتاق قلاج شدم!!!

——————————————————-

بچه: پدرجان چرا همیشه میگن زبان مادری چرا نمیگن زبان پدری؟
پدر: بچیم، مادرت مره کی میمانه که گپ بزنم؟؟؟

——————————————————-

ميگن دو وردکی که حج رفته بودند در حال سنگ زدن به شيطان،
يکی به ديگری گفت که سنگهايم خلاص شده چی کنم؟
دوستش گفت: ايلايش نتی اگر سنگ نداری دو بزن.

——————————————————-

یک شوهر به خانم خود گفت عزیزم متوجه استی؟ هر شب که مه تشناب میروم،
چراغ تشناب خودش اتومات روشن میشه خانم اش گفت وی در قار خدا شوی،
مه می گم که چرا همیشه یخچال شاش بوی میته!!!

——————————————————-

سه زن در یک محفل عروسی خبر بودند؛ اولی گفت مه پیراهن سیاه می پوشم،
بخاطریکه شوهرم موهای سیاه داره، هر دوی ما جوره مقبول معلوم می شیم.
دومی گفت: مه پیراهن سیاه و سفید میپوشم به خاطریکه شوهرم مو های
سیاه و سفید داره و هر دوی ما جوره خوب معلوم میشویم.
سومی گفت: از گپ های تان معلوم میشه که مه ده محفل نروم،
و یا اگر بروم پیراهن نپوشم به خاطریکه شوهر مه کل است.

تازه ترین فکاهی ها »

یک عسکر وردکی سر مرز، یک پاکستانی ره می بینه که میخوایه داخل خاک افغانستان شوه.
رودکی میره پاکستانی ره دستگیر میکنه و حرکت میکنه که پیش قومندان خود ببره.
هنوز چند قدم نرفتن که یک راکت از طرف مرز پاکستان فیر میشه و یک دست پاکستانی ره می پرانه،
پاکستانی میگه بان که دست قطع شده خوده ده کشور خود بندازم، وردکی دلش میسوزه میگه بنداز!!
باز چند قدم میرن که دیگه راکت فیر میشه و دست دیگه پاکستانی هم قطع میشه،
پاکستانی میگه ای دست مه هم ده کشور خودم بنداز، وردکی باز قبول میکنه.
دفعه سوم راکت که میایه ده پای پاکستانی می خوره و یک پایش قطع میشه،
پاکستانی میگه پای مه هم ده کشور خودم بنداز.
وردکی یکدفعه ضربه می کنه بالای پاکستانی و میگه: فکر کدی مه خر استم نمیفامم می خوایی کم کم فرار کنی…

***

*************

***

یک بچه ده کوچه روان بود، دید که از روبرو یک موتر میایه و پشت جلو یک دختر است.
زمانیکه ده نزدیک بچه رسید موتر بین جوی افتید و آب و کثافات ده سر و روی بچه باد شد.
دخترک وارخطا از موتر پایین شد، آمد طرف بچه و پرسید: اوه خدای مه! بسیار تر خو نشدی؟
بچه گفت: نخیر تر نشدیم… دیدم یک دختر محترم مثل شما رانندگی ره یاد گرفته… اشکایم جاری شد از خوشی زیاد…

***

*************

***

یک بس پر از مسافر طرف مقصد روان بود. دریور دید که یک چرسی ده لب سرک ایستاده است،
و دست میته که ایستاد کو. دل دریور سوخت خو ای نفر ره هم بالا کدن.
وقتی بس حرکت کد. چرسی از جای خود بالا شد، گردو گوشه خوده سیل کد،
و گفت: کسایی که ده پشت سر شیشتن بی شرف استن، کسایی که ده پیشروی شیشتن بی ناموس
استن، کسایی که طرف راست شیشتن دیوانه استن، کسایی هم که طرف چپ شیشتن بیغیرت….
دریور که ای گپه شنید به شدت پای خوده روی بریک ماند و بس چون سرعت داشت همگی بالای یکی دیگه
خود افتیدن. دریور از جای خود بالا شد، آمد طرف چرسی،
و گفت: اگه جرات داری یکدفعه دیگام بگو که بیشرف، بی ناموس، دیوانه و بیغیرت کی است؟
چرسی با خونسردی گفت: بادار مه از کجا بفامم… تو کتی ای بریک گرفتنت کلی شان ره گد ود کدی!!!!!!!

***

*************

***

یک پدر بچه خوده نصیحت میکد که اگه همرای لغمانی جنگ کدی و او گریخت، تو هم فوراً بگریز.
بچه گفت بابه مه چرا بگریزم؟؟؟
پدر گفت: بچه لوده، بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کنه…

***

*************

چند فکاهی تازه »

سلام دوستای عزیز؛ امید که جور باشین. باز هم ده خدمت تان استم با چند فکاهی جدید!

_________________

وردکی می خواسته به دیدن دوست دختر خود بروه، که تصدفا ده راه اسهال میشه و تنبان خوده چتل میکنه…
دیگه چیزی نداشته که بپوشه بخاطر از بین بردن بوی تنبان، عطر میزنه خوده…
ده وقت گپ زدن از دختر می‌ پرسه: از بوی عطریم خوشت آمد؟
دختر میگه: بویش کمی عجیب است مثل که یک نفر زیر بوته گل گوه کده باشه!!!

_________________

احمد ازپدرش پرسان کرد که پدرجان چرا میگن لسان مادری؟
پدرش جواب داد: مادرت مره کی به گپ زدن میمانه؟؟؟؟؟

_________________

يك وردکی نصف شب هرقدر كوشش ميكرد كه كليد را در سوراخ قفل داخل كند تا دروازه خانه باز شود سوراخ را نمي يافت.
بسیار قهر شد و شروع کرد به دشنام دادن، خانمش از بالا صدا كرد كه اگر كليد نداري كه برایت بیاورم.
گفت: نه زن كليد دارم سوراخ بيار…

_________________

از یک کوچی میپرسن چرا کوچ میکنین!؟
میگه: دیگه گِرد خیمه جای نمانده که گوه کنیم…

_________________

روزی یک نفر پیش داکتر رفت و گفت: داکترصاحب وقتیکه بری رفع حاجت به تشناب میرم مگس ھا مزاحمت میکنند.
داکتر گفت: اینبار که رفتی پشت کونت شمع روشن کو تا مگس ها مزاحمت نکنن.
نفر وقتیکه تشناب رفت پشت کون خود یک شمع  روشن کد، وقتیکه گوز زد شمع خاموش شد، مگس ھا پر زدند و گفتند “سالگره ات مبارک باد”!!!

_________________

زن پیر »

 

جمع از دختران جوان مشغول رقص بودند.
یک پیر زن هم در بین شان میرقصید.
یکی از دختران به او گفت بی بی جان، تو بنیشین که هیچکس طرفت سیل نمیکند.
زن پیر گفت: خیر است بچیم من خاص به خاطر رضای خدا می رقصم…

 

ادامه مطلب »