فکاهی »

میگن کدام دختر بالای بام نماز میخواند.
چند بچه از کوچه تیر می شدن و ای دختره سر نماز دیدن.
یکیش گفته ماشاالله چقدر نمازخوان دختر است، همی ره خواستگاری میکنم.
یک بار دختر که ای گپه شنیده گفته روزه هم دارم.

.

.

.

از مردی پرسیدند که نماز می خوانی؟
گفت: نی.
گفتند: روزه می گیری؟
گفت: نی.
گفتند: افطاری هم نمی کنی؟
گفت: آنقدر هم کافر نیستم که افطاری نکنم!!!

.

.

.

یکنفر وردکی ره گفت روزه که نمیگری خی چرا سحری میخوری؟
وردکی گفت: خیال بابِه کافرت کدی که هم روزه نمیگیره، هم نماز نمیخانه،
ایره خو بان بجایش حالی سحری هم نمیخوره خی چی ماند از مسلمانی؟؟؟

.

.

.

وردکی ره گفتن اینه ماه روزه رسید بخیر…
وردکی گفت: بلی، خو قربان دوران طالب که در خنک روزه میگرفتم حالی کرزی سر ما بلا کده!!!

.

.

.

در ماه مبارک رمضان یک نفر از مندوی قروت خرید و یکدانه را در دهن خود انداخت…
مردم گفتن او برادر روزه است!!!
نفر گفت: مام ماندمش به شام که کمی نرم شوه…

.

.

.

چند فکاهی تازه »

سلام دوستای عزیز؛ امید که جور باشین. باز هم ده خدمت تان استم با چند فکاهی جدید!

_________________

وردکی می خواسته به دیدن دوست دختر خود بروه، که تصدفا ده راه اسهال میشه و تنبان خوده چتل میکنه…
دیگه چیزی نداشته که بپوشه بخاطر از بین بردن بوی تنبان، عطر میزنه خوده…
ده وقت گپ زدن از دختر می‌ پرسه: از بوی عطریم خوشت آمد؟
دختر میگه: بویش کمی عجیب است مثل که یک نفر زیر بوته گل گوه کده باشه!!!

_________________

احمد ازپدرش پرسان کرد که پدرجان چرا میگن لسان مادری؟
پدرش جواب داد: مادرت مره کی به گپ زدن میمانه؟؟؟؟؟

_________________

یک وردکی نصف شب هرقدر کوشش میکرد که کلید را در سوراخ قفل داخل کند تا دروازه خانه باز شود سوراخ را نمی یافت.
بسیار قهر شد و شروع کرد به دشنام دادن، خانمش از بالا صدا کرد که اگر کلید نداری که برایت بیاورم.
گفت: نه زن کلید دارم سوراخ بیار…

_________________

از یک کوچی میپرسن چرا کوچ میکنین!؟
میگه: دیگه گِرد خیمه جای نمانده که گوه کنیم…

_________________

روزی یک نفر پیش داکتر رفت و گفت: داکترصاحب وقتیکه بری رفع حاجت به تشناب میرم مگس ھا مزاحمت میکنند.
داکتر گفت: اینبار که رفتی پشت کونت شمع روشن کو تا مگس ها مزاحمت نکنن.
نفر وقتیکه تشناب رفت پشت کون خود یک شمع  روشن کد، وقتیکه گوز زد شمع خاموش شد، مگس ھا پر زدند و گفتند “سالگره ات مبارک باد”!!!

_________________

سرخط اخبار »

سرخط مهمترین خبر: بر اثر مزاح(مزاق) یک هموطن وردکی ما ۴۵ نفر کشته شد….
این حادثه زمانی رخ داد که وردکی مذکور چشمهاى دریور یک بس را که در حال رانندگی بود؛ گرفته بود، و به او میگفت: بگو، من کى استم؟

ادامه مطلب »

وردکی و مهمانی »

وردکی میره مهمانی. وقت نان خوردن،
یک بچیش میگه: پدر یک گیلاس آب بیتی.
وردکی قار میشه، میگه: آب ده خانه داریم، پلو بخور بدبخت!

ادامه مطلب »

دریور تکسی و مسافر »

یک نفر ده تکسی بالا میشه؛ رادیو چالان بوده.
به موتروان میگه: رادیوی ته خاموش کو، چون ده دین ما شنیدن موسیقی حرام است…
ده زمان پیغمبر رادیو و موسیقی نبود، مخصوصا موسیقی غربی که از کافرا است.
موتروان رادیو را خاموش میکنه، تکسی ره ایستاد میکنه و دروازه تکسی ره باز میکنه…
مسافر میپرسه: چرا ایستاد کدی؟
موتروان میگه: ده زمان پیغمبر تکسی هم نبود، شما پایین شوین و منتظر شتر باشین.

ادامه مطلب »

تازه ترین فکاهیات ۲ »

وردکی زنگ میزنه به داکتر میگه ببخشید شما متخصص پوست هستید؟
داکتر میگه: بلی، بفرمایید!
وردکی میگه: پوست بز را چند میخرید؟

ادامه مطلب »

تازه ترین فکاهیات »

 

 

خانه یک نفر بعد از چند سال یک بچه پیدا شد، در هنگام انتخاب نام؛
زن به شوهر: نامش را چه بمانیم که همیشه سر زبان ها باشه؟
شوهر:(تف) میمانیم!

 

ادامه مطلب »

فکاهی »

یک وردکی حج رفت. زمان طواف ۴۰ مرتبه دور خانه کعبه دوره کرد, رفیقش گفت طواف خو ۷ مرتبه است. وردکی میگه گپ نزن که قوطی نصوارم گم شده!!!

ادامه مطلب »

فکاهی »

مردی فقیری پشت دروازه یک خانه رسید و صدا زد! یک توته نان خو خیرات بتین. از داخل خانه آواز مردانه ای جواب داد که سیاه سرا خانه نیست… فقیر در جواب آواز مردانه گفت: آغا جان یک توته نان خواستیم، ماچ خو نخواستیم!

  ادامه مطلب »

فکاهیات »

یک نفر لب دریا نشسته بود, و ماشالا ماشالا می گفت, ازی

پرسیدن چرا ماشالا ماشالا میگی ایقه؟

گفت: بچیم نیم ساعت است که رفته زیر آب هنوز بیرون نامده…

ادامه مطلب »