فکاهی های جدید »

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

ميگن روزی يک لوده موتر خوده ميشست از نمبر پليت موتر شروع كرد.

کسی پرسانش کد: چرا از نمبر پليت شروع كدي؟

لوده گفت: دفه پیش وقتي موتره شستم به نمبر پليت كه رسيدم فاميدم كه از خودم نبود.

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

یک لوده همرای چندتا خر فوتبال ميكد.

یک نفر پرسانش کد: چرا  همرای خرا فوتبال ميكني؟ مگر نمی فامی که اینا خر استن؟

لوده گفت: او قدر هم خر نيستن تا به حال مره چند گول زدن……

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

میگن یک مردکه ده قندهار هنگام لواطت گیر آمد. پولیس مردکه ره برد پیش قاضی و قاضی جزای شه 700 شلاق تعیین کد.

یک دفه ای مردکه رفت پش والی، گفت والی صایب کشور یک کشور دولت یک دولت قانون یک قانون، مره که ده کابل گیر کدن 100 شلاق جزا دادن ده اینجا 700 شلاق، چرا؟

والی قندهار گفت: خو والی کابل درد کون ره چه میفامه؟…..

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

لوده ره گفتند خرته دوست داري يا زنته؟

گفت ده قهر خدا شوي مره هم دو دله كدي….

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

یک لوده را میگن یک خاطره جالب ته قصه کو.

لوده میگه یک روز بسیار قار بودم طرف خانه رفتم وقتی داخل خانه شدم دیدم زنم با یک مرد بیگانه سر تخت خواب بودند. مه هم با عصبانیت طرف شان دویدم خوده سر مرد انداختم که یکبار تخت شکست هر سه ما از خنده گرده کفک شدیم…

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

لوده ره گفتن که پدرت بمیره خوش میشی، بخاطر که میراث میمانه بریت.

لوده گفت موتر بزنیش که تاوان هم بگیرم…

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

˙·٠•●♥ فکاهی های جالب ♥●•٠·˙

عینک دودی »

نفرک عینک دودی ده چشمش کده بودٰ ده همی وقت بچیش از بیرون آمد.
نفرک یک سیلی محکم ده روی بچه خود زد و گفت تا ایقه ناوقت شب چی میکدی ده بیرون.
بچیش گفت پدر جان عینک ته بکش از چشمت.
وقتی عینک ره کشید بازهم یک سیلی محکم زد ده روی بچیش.
بچه پرسید چرا زدی پدر؟
……
ادامه شه شما بگویین…

چند فکاهی جدید »

شخصی شخصی دیگری را به قتل رساند؛ تصادفاً یک لغمانی او را دید.
قاتل برای لغمانی مبلغ زیادی را داد که هوش کنی برای کسی نگویی.
لغمانی پول را گرفت، اما بعد از گذشت یکسال دوباره پیش قاتل آمد،
و برایش گفت: لالا جان بگی ای پیسی ته مه اگه به کسی نگویم دیوانه میشم!!!

——————————————————-

روزی شخصی از یک وردکی پرسید: قویترین حیوان دنیا چی است؟
وردکی گفت: مورچه!
آن شخص گفت: چطور؟
وردکی گفت: والله یک هفته پیش یک مورچه ده تنبانم درآمده بود.
تا که تنبان خوده کشیدم، از پیشم فرار کد و ده غار ساکت برق داخل شد.
خواسـتم که کتی یک میخ بیرون بکشمش مگر ایطور یک لغط ماکم زد که ده او طرف اتاق قلاج شدم!!!

——————————————————-

بچه: پدرجان چرا همیشه میگن زبان مادری چرا نمیگن زبان پدری؟
پدر: بچیم، مادرت مره کی میمانه که گپ بزنم؟؟؟

——————————————————-

ميگن دو وردکی که حج رفته بودند در حال سنگ زدن به شيطان،
يکی به ديگری گفت که سنگهايم خلاص شده چی کنم؟
دوستش گفت: ايلايش نتی اگر سنگ نداری دو بزن.

——————————————————-

یک شوهر به خانم خود گفت عزیزم متوجه استی؟ هر شب که مه تشناب میروم،
چراغ تشناب خودش اتومات روشن میشه خانم اش گفت وی در قار خدا شوی،
مه می گم که چرا همیشه یخچال شاش بوی میته!!!

——————————————————-

سه زن در یک محفل عروسی خبر بودند؛ اولی گفت مه پیراهن سیاه می پوشم،
بخاطریکه شوهرم موهای سیاه داره، هر دوی ما جوره مقبول معلوم می شیم.
دومی گفت: مه پیراهن سیاه و سفید میپوشم به خاطریکه شوهرم مو های
سیاه و سفید داره و هر دوی ما جوره خوب معلوم میشویم.
سومی گفت: از گپ های تان معلوم میشه که مه ده محفل نروم،
و یا اگر بروم پیراهن نپوشم به خاطریکه شوهر مه کل است.

فکاهی های جدید »

 

شخصی در شهر روزه میخورد پولیس او را گرفته نزد قاضی آورد،
اما دید که خودِ قاضی در حال کباب خوردن است.
قاضی پرسید: این شخص چیکار کرده؟
پولیس گفت: قاضی صایب! این شخص در شهر نان خشک میخورد، آوردم که با شما کباب بخوره…

 

☺☺☺ 

میگن یک وطندار ما به مصر رفته بود.
یکروز در حال گردش مقبره حضرت یوسف را دید و دفعتا خود را روی مقبرهٔ او انداخت و گفت: صدقه ات شوم چه یک سریال پر کرده بودی!!!

 

☺☺☺ 

یک ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭچۀ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺣﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ “ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ تحفۀ ﺩﺭﻭﯾﺶ”.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ “ﮐﻢ ﻣﺎ ﮐﺮﻡ ﺷﻤﺎ”.

 

☺☺☺ 

شاگرد از معلم سپورت پرسید: استاد صایب، اگه ده مسابقۀ فوتبال باد توپ ده هوا بره چه گپ میشه باز؟
استاد گفت: برو بچیم خوده لوده لوده نساز… هر چیزه خیال خود نکو که خیز میزنی بادت میره!!!

 

☺☺☺

استاد از شاگرد پرسان میکنه که دو جمع دو چند ميشه؟ شاگرد ميگه هر چى که نصيب و تقدير باشه…

 

☺☺☺ 

میگن یک نفر رفت نانوایی دید که زیاد بیروبار است.
گفت او مردم چند کوچه پایین تر یک نانوایی نان رایگان میته.
همه گی رفتن، نفر گفت امی گپ مه راست نباشه خودش هم رفت…

 

☺☺☺ 

وردکی ميره رستورانت، گارسون ميگه: چه میل دارین؟
وردکی ميگه: مرغ دارين؟
گارسون ميگه: بلی داریم.
وردکی ميگه: برش دانه بتين که گشنه نمانه، گناه داره حیوانِ بی زبان!!!

 

☺☺☺ 

ﺭﻭﺯﻱ ﻳﻚ نفر ﺩﺭ لب ﺩﺭﻳﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ که ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ نزدﺶ آمد
و ﭘﺮﺳﺎﻥ ﻛﺮﺩ؛ ﻛﻪ ﺗﻮ وقتی ﻣﺎﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻱ ﭼﻲ ﻗﺴﻢ آنرﺍ ﻣﻴﻜُﺸﻲ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﺳﺎﻥ، ﻭﻗﺘﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻳﻚ ﻳﺎ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺯﻳﺮﻱ ﺁﺏ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ.

 

☺☺☺ 

دو وردکی به عجله رفتن ده صف نماز جماعت ایستاد شدن.
بعد از ختم نماز، وردکی اول به وردکی دوم گفت: خوب شد که وقت رسیدیم اگه نی امام نماز را خلاص میکد.
وردکی دوم به وردکی اول گفت: خوب شد که وضو نکردیم اگه نی از نماز ميمانديم.

 

☺☺☺ 

یک دیوانه سر رفیقش را از تنش جدا و در زیر تخت پنهان کرد.
رئیسِ دیوانه خانه وقتی از موضوع باخبر شد، از دیوانه پرسید: ای خو رفیقت بود، چرا سریشه بریدی؟
دیوانه گفت: میخاستم ببینم که وختی از خَو بیدار شد، سر خوده پیدا کده میتانه یا نی…

 

☺☺☺☺☺

یک بچه به یک دختر درس ریاضی میداد؛ بچه دختر را بوسید؛ دوباره بوسید.
و گفت: اینرا جمع گویند…
دختر پسر را بوسید و گفت: اینرا منفی گویند…
بعداً یکدیگر را بوسیدند و گفتند: اینرا ضرب گویند…
پدر دختر آمد پسر را زد و از کلکین پایین انداخت و گفت: اینرا تقسیم گویند!!!

 

☺☻☺☻☺

فکاهی »

میگن کدام دختر بالای بام نماز میخواند.
چند بچه از کوچه تیر می شدن و ای دختره سر نماز دیدن.
یکیش گفته ماشاالله چقدر نمازخوان دختر است، همی ره خواستگاری میکنم.
یک بار دختر که ای گپه شنیده گفته روزه هم دارم.

☺☺☺ 

☺☺☺ 

از مردی پرسیدند که نماز می خوانی؟
گفت: نی.
گفتند: روزه می گیری؟
گفت: نی.
گفتند: افطاری هم نمی کنی؟
گفت: آنقدر هم کافر نیستم که افطاری نکنم!!!

☺☺☺ 

☺☺☺ 

یکنفر وردکی ره گفت روزه که نمیگری خی چرا سحری میخوری؟
وردکی گفت: خیال بابِه کافرت کدی که هم روزه نمیگیره،
هم نماز نمیخانه،
ایره خو بان بجایش حالی سحری هم نمیخوره خی چی ماند از مسلمانی؟؟؟

☺☺☺ 

☺☺☺ 

وردکی ره گفتن اینه ماه روزه رسید بخیر…
وردکی گفت: بلی، خو قربان دوران طالب که در خنک روزه میگرفتم حالی کرزی سر ما بلا کده!!!

☺☺☺ 

☺☺☺ 

 

در ماه مبارك رمضان يك نفر از مندوي قروت خريد و يكدانه را در دهن خود انداخت…
مردم گفتن او برادر روزه است!!!
نفر گفت: مام ماندمش به شام كه كمي نرم شوه…

☺☺☺ 

☺☺☺ 

چند فکاهی تازه »

سلام دوستای عزیز؛ امید که جور باشین. باز هم ده خدمت تان استم با چند فکاهی جدید!

_________________

وردکی می خواسته به دیدن دوست دختر خود بروه، که تصدفا ده راه اسهال میشه و تنبان خوده چتل میکنه…
دیگه چیزی نداشته که بپوشه بخاطر از بین بردن بوی تنبان، عطر میزنه خوده…
ده وقت گپ زدن از دختر می‌ پرسه: از بوی عطریم خوشت آمد؟
دختر میگه: بویش کمی عجیب است مثل که یک نفر زیر بوته گل گوه کده باشه!!!

_________________

احمد ازپدرش پرسان کرد که پدرجان چرا میگن لسان مادری؟
پدرش جواب داد: مادرت مره کی به گپ زدن میمانه؟؟؟؟؟

_________________

يك وردکی نصف شب هرقدر كوشش ميكرد كه كليد را در سوراخ قفل داخل كند تا دروازه خانه باز شود سوراخ را نمي يافت.
بسیار قهر شد و شروع کرد به دشنام دادن، خانمش از بالا صدا كرد كه اگر كليد نداري كه برایت بیاورم.
گفت: نه زن كليد دارم سوراخ بيار…

_________________

از یک کوچی میپرسن چرا کوچ میکنین!؟
میگه: دیگه گِرد خیمه جای نمانده که گوه کنیم…

_________________

روزی یک نفر پیش داکتر رفت و گفت: داکترصاحب وقتیکه بری رفع حاجت به تشناب میرم مگس ھا مزاحمت میکنند.
داکتر گفت: اینبار که رفتی پشت کونت شمع روشن کو تا مگس ها مزاحمت نکنن.
نفر وقتیکه تشناب رفت پشت کون خود یک شمع  روشن کد، وقتیکه گوز زد شمع خاموش شد، مگس ھا پر زدند و گفتند “سالگره ات مبارک باد”!!!

_________________

زن پیر »

 

جمع از دختران جوان مشغول رقص بودند.
یک پیر زن هم در بین شان میرقصید.
یکی از دختران به او گفت بی بی جان، تو بنیشین که هیچکس طرفت سیل نمیکند.
زن پیر گفت: خیر است بچیم من خاص به خاطر رضای خدا می رقصم…

 

ادامه مطلب »

جدیدترین فکاهی ها! »

پدر داماد در جریان محفل عروسی نزد آواز خوان آمد و گفت: سابق آوازت بسیار خوبش بود ولی حالی بسیار سر آدم بد میخوره چرا؟
آواز خوان گفت: کاکا جان ایکوی ما سوخته .
پدر داماد گفت: ایی ایکو چیست دیگه؟
آواز خوان گفت: همو دستگاهی که صدا ره خوبش میسازه و ایفکت میته…
ولی هر چه کوشش کد نتوانست به پدر داماد بفهمانه…
یکدفعه بیادش آمد و گفت: کاکا جان! ده حمام عمومی خو رفته باشین نی؟
پدر داماد گفت: بلی آ، چرا نرفتیم.
آواز خوان گفت: دمی حمام که صدا میکنن انعکاس میکنه و چند بار صدای آدمه تکرار میکنه و از همی خاطر یگان تا ده حمام خوششان میایه که آواز بخوانن…
پدر داماد: بلی بلی.
آواز خوان: اونموی ما سوخته کاکا جان که آوازه حمام واری میسازه.
پدر داماد: خو از اول میگفتی ظالم که همی عروسی ره ده حمام میگرفتیم .

ادامه مطلب »

فکاهی های +18 »

+18
—–

ادامه مطلب »

سرخط اخبار »

سرخط مهمترین خبر: بر اثر مزاح(مزاق) یک هموطن وردکی ما 45 نفر كشته شد….
اين حادثه زمانی رخ داد كه وردکی مذکور چشمهاى دریور یک بس را که در حال رانندگی بود؛ گرفته بود، و به او ميگفت: بگو، من كى استم؟

ادامه مطلب »

قندهاری… »

قندهاری ده زندان از دیگه زندانی پرسان میکنه: جرم ات چه است؟ کدام بچه ره کدی؟
زندانی دیگه میگه: نه!
قندهاری میگه: کدام پیره کی را کدی؟
زندانی میگه: نه!
قندهاری میگه: خیر، کی ره کدی؟
زندانی میگه: بادار، جرم مه سیاسی است!
قندهاری میگه: اووف!! همرای رئیس جمهور؟؟؟

ادامه مطلب »

دریور تکسی و مسافر »

یک نفر ده تکسی بالا میشه؛ رادیو چالان بوده.
به موتروان میگه: رادیوی ته خاموش کو، چون ده دین ما شنیدن موسیقی حرام است…
ده زمان پیغمبر رادیو و موسیقی نبود، مخصوصا موسیقی غربی که از کافرا است.
موتروان رادیو را خاموش میکنه، تکسی ره ایستاد میکنه و دروازه تکسی ره باز میکنه…
مسافر میپرسه: چرا ایستاد کدی؟
موتروان میگه: ده زمان پیغمبر تکسی هم نبود، شما پایین شوین و منتظر شتر باشین.

ادامه مطلب »

تازه ترین فکاهیات 2 »

وردکی زنگ میزنه به داکتر میگه ببخشید شما متخصص پوست هستید؟
داکتر میگه: بلی، بفرمایید!
وردکی میگه: پوست بز را چند میخرید؟

ادامه مطلب »

فکاهیات »

یک نفر لب دریا نشسته بود, و ماشالا ماشالا می گفت, ازی

پرسیدن چرا ماشالا ماشالا میگی ایقه؟

گفت: بچیم نیم ساعت است که رفته زیر آب هنوز بیرون نامده…

ادامه مطلب »

خارجی و موچی »

یک خارجی میخواست از شهر کابل تصویر برداری کند. آمد پیش فروشگاه دید که موچی ها قطار شیشتن، یکی بوت رنگ میکنه دیگه بوت میدوخت… و یکی دیگیش چارزانو شیشته و تل یک بوت ره میخ میکد در عین میخ کدن جای بجای یک ملاق زد. خارجی متوجه ملاق خوردن موچی شد، رفت پیشش گفت: که دوباره ملاق بزن که عکس ته بیگیرم.
موچی گفت: نی
خارجی گفت: ده دالر میتم
موچی گفت: نی
خارجی گفت: بیست دالر میتم
موچی گفت: نی
بالاخره خارجی گفت: تو به صد افغانی بوت میدوزی مه به تو صد دالر میتم یک ملاق خو بزن! چرا نمیزنی؟؟؟؟
موچی گفت: تو صد دالر میگی اگر هزار دالر هم بیتی دیگه همرای چکش ده خایه خود نمیزنم.