چند فکاهی تازه »

نفرک رفت دوکان سامان برق فروشی گفت گلاب به روی تان گروپ دارین؟

دوکاندار گفت بلی داریم، مگم چرا گلاب به روی ما؟

نفرک گفت بخاطریکه گروپ به تشناب میخرم.

 

☻☻☻☻☻

 

یک نفر خواب دید که سه چهار نفر او ره لت کدن، از صبایش همرای رفیق های خود یک جای خواب میکد.

 

☻☻☻☻☻

 

یک دختر ده آشپزخانه دیگ میکد، یک دفه دویده آمد به مادر خود گفت مادر جان یک موش افتاد داخل دیگ،

مادرش گفت خوب دخترم چه کار کدی،

دخترش گفت نتانستم که موشه از دیگ بیرون بکشم، رفتم پشک همسایه را آوردم و انداختم داخل دیگ.

مورچه و عاشقی »

از مورچه پرسیدن نظرت در مورد عشق چیست؟
مورچه گفت: پرسان نکو. جوانیم ده انتظار دختر همسایه حیف شد، آخرش فهمیدم دختر نبوده چای خشک بوده.

چرسی و پودری »

یک چرسی و یک پودری ده مراسم تدفین رفتن.

ده جریان مراسم پودری گوزش رفت، چرسی گفت: بادار، وختی سر جنازه میایی کونته سایلنت کو…

چند لحظه بعد پودری ره دید که کون خوده شور داده میره چرسی پرسید: چی گپ است؟

پودری گفت: لالا حالی ده لرزه ماندیم، باز زنگ آمده…

پوست و پُست »

مادر دخترش را صدا زد و گفت: او دختر زود شد کچالو ها ره پوست کو…
10 دقیقه بعد دخترش صدا زد: مادر کچالو ها ره پُست کدم 18 لایک و 9 کمنت گرفته…

I love you too »

یک بچه به دختر گفت: “I love you”.

دختر گفت: ببخشی مه کسی دیگه ره دوست دارم.

بچه گفت: مه میروم به پدرت میگم.

دختر گفت: ایستاد شو بچه سگ پدرنالت قران بزنیت “I love you too”.

ماجرای زن و شوهر »

خانمی به شوهرش گفت: شوهر زن همسایه خانم خوده نازه میته، مثلا برش میگه مهتابم، ستاریم، خورشیدم…

تو چرا هیچوقت مره ناز نمیتی و چیزی نمیگی؟

شوهرش گفت: او زنکه ببین شوهر زن همسایه خو یک ستاره شناس است، مه استم داکتر حیوانات، اگه مه برت بگویم سگم، خرم، پشکم… باز قهر میشی…

فکاهی جدید »

یک نفر داخل دوکان فوتوکاپی شد، یک هزار افغانی به دوکاندار داد و خودش تنبان خود را کشیده بالای ماشین فوتوکاپی نشست. دوکاندار پرسید چی میکنی؟ گفت ایطور است که صبا بخیر قندهار میروم، میترسم که اصل اش را در آنجا پاره کنند یک کاپی خو از ک..ن خود داشته باشم

 

فکاهی جدید »

 

یک بچه سگِ خوده بغل کده عکس گرفته بود و ده فیسبوک مانده بود.
یک دختر  که قصد داشت سرِ بچه ریشخندی کنه وقتی عکسه دید.
ده کمنت پرسید: کدامش خودت هستی؟
بچه که بسیار شوخ بود گفت: همو که تره بغل کده!!!

 

و… »

یک وردکی ده سری کمود نشسته بود و دروازه تشناب را پیش نکرده بود.
یک نفر تیر شد و گفت چرا دروازه ره وا ماندی؟
وردکی گفت چقه هوشیار استی مه دروازه ره پیش کنم و تو از سوراخک قفلش ببینی مره؟؟؟

توسط: سهراب.

چند فکاهی جدید »

ﺩﺭ ﻭﺭﺩﮎ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻳﻚ ﭼﺮﺥ ﻓﻠﻚ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ،
ﻳﻚ ﻭﺭﺩﮐﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﺭﻭﺍﻟﻰ زنگ ﻣﻴﺰﻧﻪ
ﻭ ﻣﻴﮕﻪ: ﺷﺎﺭﻭﺍﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﺗﺸﻜﺮ،
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻜﻪ ﻛﻼﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﺭ ﻣﺎ
ﻧﺼﺐ ﻛﺮﺩﻯ ﻫﻮﺍ ﺧﻴﻠﻰ ﺧﻨﻚ ﺷﺪﻩ.!!!

========

========

========
یک ﻭﺭﺩﻛﻲ ﻣﯿﺮﻩ ﺧﺎﺳتگارﯼٰ
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ وردکی ره ﻗﺴﻢ میته ﮐﻪ ﺗﺎﺣﺎﻝ
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﮑﺪﯼ؟
وردکی ﻣﯿﮕﻪ: ﻧﯽ
مادر دختر میگه ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭ!
وردکی ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺍﻭﻻﺩﻡ ﻗﺴﻢ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﮑﺪﯾﻢ!!!

========

========

========

ﺍﺯ یک وردکی ﭘﺮﺳﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ
آﺭﺯﻭﯾﺖ چی ﺍﺳﺖ؟
ﻭﺭﺩﮐﯽ ﮔﻔﺖ: ﺳﺮﻡ ﮐﻞ ﺷﻮﻩ ﮐﻪ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﭘﯿﺴﻪ ﺍﻡ ﺭه نگیره

=======

=======

=======

ﻳﮏ ﻭﺭﺩﮐﯽ ﻳﻚ ﺗﻮﺗﻪ ﻳﺦ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ بود و ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻗﯿﻖ ﻣﯿﺪﯾﺪ.
ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻲ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﺏ ﻣﻴﭽﻜﺪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻢ ﮐﺠﺎﯾﺶ ﺳﻮﺭﺍخ ﺍﺳﺖ؟

=======

=======

=======

به ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻧﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﺒﺮ ﺷﺪﯾﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺎﮐﺴﺘﺎنی ﻣﯿگه ﻧﯽ ﭘﺪﺭ ﻟﻌﻨﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﯾﻢ ﺗﻬﻤﺖ کدن.

چند فکاهی جدید »

بچه به معلم گفت: معلم صاحب زنجیرکِ پطلونم خراب شده اجازه است كه جورش كنم؟
معلم گفت: كلان بجه استى شرم است، از اين به بعد بگو دروازه دفتر باز شده.
يك دفعه بچه گفت: معلم صاحب دروازه دفتر باز بود، مدير صاحب هم بيرون برآمده.
____________
————

یک بچه ده راه روان بود که دید از روبرویش چندتا دخترای بسیار شوخ و شیک میایه.
وقتیکه بچه نزدیک دخترا رسید گفت نام خدا بسیار یک گله گک مقبول از خودتان
ساختین مره به حیث چوپان تان نمی گیرین؟
دخترا هم که بسیار شوخ بودند گفتن رمه ما چوپان داره خو، به یک سگ ضرورت داریم…

____________
————

روزی یک معلم زن برای شاگردان خود چنین گفت کسیکه فردا یک صفحه درس یاد کرد دست هایم را ببوسد،
اگر دوصفحه یاد کرد روی ام را ببوسد اگر سه صفحه درس یاد کرد لبانم را ببوسد.
فردا که معلم به صنف آمد یک پسر گفت معلم صاحب کالایته بکش که تمام کتاب را یاد کردم.

____________
————

زن پيری خود را لچ كرد و رفت نزد شوهرش.
شوهرش پرسيد: چرا خودت را لچ کرده ای؟
زن گفت: عزیزم برایت لباس عشق پوشيده ام!
شوهرش گفت: پوشيده اي اما حيف كه آنرا اوتو نكرده ای.

____________
————