وردکی و فلم ترسناک »

یک هموطن وردکی ﻣﯿﺮﻩ ﺳﯿﻨﻤﺎ. ﻓﻠﻢ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺑﻮﺩﻩ، در یکی از صحنه های بسیار ترسناک،
ﻫﻤﻪ زیاد می ترسن و ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ وردکی. یکی از وردکی ﺳﻮﺍﻝ میکنه ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ
ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﺪﯼ، ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻪ ﻣﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﯿﻦ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﻢ ﺭﻓﺖ…

فکاهی جدید »

 

یک بچه سگِ خوده بغل کده عکس گرفته بود و ده فیسبوک مانده بود.
یک دختر  که قصد داشت سرِ بچه ریشخندی کنه وقتی عکسه دید.
ده کمنت پرسید: کدامش خودت هستی؟
بچه که بسیار شوخ بود گفت: همو که تره بغل کده!!!

 

تازه ترین فکاهی ها »

یک عسکر وردکی سر مرز، یک پاکستانی ره می بینه که میخوایه داخل خاک افغانستان شوه.
رودکی میره پاکستانی ره دستگیر میکنه و حرکت میکنه که پیش قومندان خود ببره.
هنوز چند قدم نرفتن که یک راکت از طرف مرز پاکستان فیر میشه و یک دست پاکستانی ره می پرانه،
پاکستانی میگه بان که دست قطع شده خوده ده کشور خود بندازم، وردکی دلش میسوزه میگه بنداز!!
باز چند قدم میرن که دیگه راکت فیر میشه و دست دیگه پاکستانی هم قطع میشه،
پاکستانی میگه ای دست مه هم ده کشور خودم بنداز، وردکی باز قبول میکنه.
دفعه سوم راکت که میایه ده پای پاکستانی می خوره و یک پایش قطع میشه،
پاکستانی میگه پای مه هم ده کشور خودم بنداز.
وردکی یکدفعه ضربه می کنه بالای پاکستانی و میگه: فکر کدی مه خر استم نمیفامم می خوایی کم کم فرار کنی…

***

*************

***

یک بچه ده کوچه روان بود، دید که از روبرو یک موتر میایه و پشت جلو یک دختر است.
زمانیکه ده نزدیک بچه رسید موتر بین جوی افتید و آب و کثافات ده سر و روی بچه باد شد.
دخترک وارخطا از موتر پایین شد، آمد طرف بچه و پرسید: اوه خدای مه! بسیار تر خو نشدی؟
بچه گفت: نخیر تر نشدیم… دیدم یک دختر محترم مثل شما رانندگی ره یاد گرفته… اشکایم جاری شد از خوشی زیاد…

***

*************

***

یک بس پر از مسافر طرف مقصد روان بود. دریور دید که یک چرسی ده لب سرک ایستاده است،
و دست میته که ایستاد کو. دل دریور سوخت خو ای نفر ره هم بالا کدن.
وقتی بس حرکت کد. چرسی از جای خود بالا شد، گردو گوشه خوده سیل کد،
و گفت: کسایی که ده پشت سر شیشتن بی شرف استن، کسایی که ده پیشروی شیشتن بی ناموس
استن، کسایی که طرف راست شیشتن دیوانه استن، کسایی هم که طرف چپ شیشتن بیغیرت….
دریور که ای گپه شنید به شدت پای خوده روی بریک ماند و بس چون سرعت داشت همگی بالای یکی دیگه
خود افتیدن. دریور از جای خود بالا شد، آمد طرف چرسی،
و گفت: اگه جرات داری یکدفعه دیگام بگو که بیشرف، بی ناموس، دیوانه و بیغیرت کی است؟
چرسی با خونسردی گفت: بادار مه از کجا بفامم… تو کتی ای بریک گرفتنت کلی شان ره گد ود کدی!!!!!!!

***

*************

***

یک پدر بچه خوده نصیحت میکد که اگه همرای لغمانی جنگ کدی و او گریخت، تو هم فوراً بگریز.
بچه گفت بابه مه چرا بگریزم؟؟؟
پدر گفت: بچه لوده، بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کنه…

***

*************

بگو بچیم… »

مادر خسته از كار میاید خانه،  پسركوچکش میگه: سلام مادر.
مادر: علیکم سلام بچیم.
پسر كوچک: مادر، امروز پدر با خاله سهیلا آمدن خانه و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را قفل كردن و…
مادر: خو خو، عزیزم دیگه هیچ چیز نگو، امشب در وقت نانخوردن ازت پرسیدم بچیم چه گپ بود باقیمانده اش را پیشروی پدرت بگو.
شب پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول نان خوردن است كه مادر میگه: خو بچیم بگو امروز چه گپ بود؟
پسر كوچک: هیچ مه در خانه بودم كه پدر با خاله ….
پدر: او بچه اینقدر گپ نزن نانته بخو!!!
مادر: چرا دَو میزنی بیچاره را بان گپ بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و…
پدر: چپ شو دیگه!!!! آبرویماره بردی نانته بخو!
مادر: همرای بچه چی كار داری چرا میترسی بان گپشه بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه…
پدر: مثلکه امشو پشتت میخاره! برو گمشو خو کو ناوقت شب شده.
مادر: چی شده چرا ترسیدی نمی مانی بچه گپشه بزنه؟ نترس بچیم، بگو!
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه پدرهمرای خاله سهیلا از او كارایی میكنه كه تو همیشه با کاکا محمود میكنی.