مورچه و عاشقی »

از مورچه پرسیدن نظرت در مورد عشق چیست؟
مورچه گفت: پرسان نکو. جوانیم ده انتظار دختر همسایه حیف شد، آخرش فهمیدم دختر نبوده چای خشک بوده.

دختر؛ توته شرافت؟ »

میگن دخترا 100% توته شرافت استن؛ 50% شر و 50% هم آفت.
راست میگن؟؟؟

فکاهی های جدید »

یک معتاد 2 تا سیگرت میکشده، کسی پرسانش کده که چرا 2 تا سیگرت میکشی؟
معتاد گفته یکیش بری خودم است یکیش بری دوستم که ده زندان است.
چند روز بعد می بینن که همو معتاد یکدانه سیگرت میکشه،
پرسیدن که دوستت از زندان خلاص شد؟
معتاد میگه: نی مه سیگرت ره ترک کدیم!!!

 

○○○○○○○○○○

 

یک وردکی همرای خر خود قصد داشته از مرز قاچاقی تیر شوه.
ده نزدیکای مرز که رسیدن خر شروع میکنه به هنگ زدن…
وردکی میگه به سر بچیم قسم میفامدیم که تو هم جاسوس استی!!!

 

○○○○○○○○○○

 

خروس و ماکیان  میرن پیش دوکاندار و میگن دو تا تخم مرغ بتی!!
دوکاندار میگه چرا خودت تخم نمی مانی؟
ماکیان میگه ما هنوز نکاح نکدیم!!!

 

○○○○○○○○○○

 

ﻗﺎﺿﯽ: ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻬﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ خشوی خود را ﺑﺎ ﭼﮑﺶ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﺳاﻧﺪﯾﺪ.
یکی از ﺣﻀﺎﺭ: ﻧﺎﻣﺮﺩِ دورغگوی!!!
قاضی: ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻬﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ زن تانرا هم  ﺑﺎ ﻫﻤاﻥ ﭼﮑﺶ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﺳاﻧﺪﯾﺪ.
دوباره همان شخص: ﻧﺎﻣﺮﺩﺩﺩﺩِ دورغگوی !!!
ﻗﺎﺿﯽ : ﺷﻤﺎ کی ﻫﺴﺘید ﮐﻪ ﺍینقدر دشنام میدهید؟؟؟
شخص: قاضی صاحب! ﻣﻦ ﻫﻤﺴﺎیه شان ﻫﺴﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩ 2 ﺳﺎل است ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯی ﭼﮑﺶ طلب میکنم میگه ﻧﺪﺍﺭﻡ!!!

 

○○○○○○○○○○

 

وردکی »

يك وردكي از وردك آمده کابل کدام جاي سفر ميكده,

اي كه ده طياره بالا شده ده چوكي نزدیک كلكين طياره شيشته

پيش از پرواز طياره وردكي بيرون طياره ره سيل كده گفته اوه آدم ها چقدر

خورد شدن مثل كه مورچه باشن خدمه طياره كه از پالوي اش تیر میشده

گفته هنوز طياره پرواز نكده واره كه تو ميبيني مورجه هستن.

بگو بچیم… »

مادر خسته از كار میاید خانه،  پسركوچکش میگه: سلام مادر.
مادر: علیکم سلام بچیم.
پسر كوچک: مادر، امروز پدر با خاله سهیلا آمدن خانه و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را قفل كردن و…
مادر: خو خو، عزیزم دیگه هیچ چیز نگو، امشب در وقت نانخوردن ازت پرسیدم بچیم چه گپ بود باقیمانده اش را پیشروی پدرت بگو.
شب پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول نان خوردن است كه مادر میگه: خو بچیم بگو امروز چه گپ بود؟
پسر كوچک: هیچ مه در خانه بودم كه پدر با خاله ….
پدر: او بچه اینقدر گپ نزن نانته بخو!!!
مادر: چرا دَو میزنی بیچاره را بان گپ بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و…
پدر: چپ شو دیگه!!!! آبرویماره بردی نانته بخو!
مادر: همرای بچه چی كار داری چرا میترسی بان گپشه بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه…
پدر: مثلکه امشو پشتت میخاره! برو گمشو خو کو ناوقت شب شده.
مادر: چی شده چرا ترسیدی نمی مانی بچه گپشه بزنه؟ نترس بچیم، بگو!
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه پدرهمرای خاله سهیلا از او كارایی میكنه كه تو همیشه با کاکا محمود میكنی.