مورچه و عاشقی »

از مورچه پرسیدن نظرت در مورد عشق چیست؟
مورچه گفت: پرسان نکو. جوانیم ده انتظار دختر همسایه حیف شد، آخرش فهمیدم دختر نبوده چای خشک بوده.

چرسی و پودری »

یک چرسی و یک پودری ده مراسم تدفین رفتن.

ده جریان مراسم پودری گوزش رفت، چرسی گفت: بادار، وختی سر جنازه میایی کونته سایلنت کو…

چند لحظه بعد پودری ره دید که کون خوده شور داده میره چرسی پرسید: چی گپ است؟

پودری گفت: لالا حالی ده لرزه ماندیم، باز زنگ آمده…

کباب و پیاز »

نفرک دوستِ خوده با دهن و بینی پرخون برد پیش داکتر.

داکتر پرسید: چی گپ شده؟

نفرک گفت: کباب و پیاز خورده.

داکتر گفت: کباب و پیاز به دهن و بینی پرخونش چی ارتباط داره؟

نفرک گفت: داکتر صایب، کباب و پیاز از مه بود نی.

ماجرای استاد و شاگرد »

روزی شاگرد در صنف درسی کمپیوتر از استاد می پرسد استاد حرف (ژ) کجاست؟

استاد درحالیکه مصروف کنترول عملکرد شاگردان بود در جواب میگوید: بچیم شیفت بگیر « ز » ره بزن (ژ) می براید.

ارسالی دوست گرامی ما: محمد مقیم “رؤفی”

علامه ! »

یک نفر به یک وردکی گفت: این علامه (!) یعنی چی؟؟؟
هموطن وردکی گفت: یعنی شاش کدن ممنوع حتی یک قطره اش…

وردکی و فلم ترسناک »

یک هموطن وردکی ﻣﯿﺮﻩ ﺳﯿﻨﻤﺎ. ﻓﻠﻢ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺑﻮﺩﻩ، در یکی از صحنه های بسیار ترسناک،
ﻫﻤﻪ زیاد می ترسن و ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ وردکی. یکی از وردکی ﺳﻮﺍﻝ میکنه ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ
ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﺪﯼ، ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻪ ﻣﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﯿﻦ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﻢ ﺭﻓﺖ…

یک سوال »

شما مذکر هستید یا مؤنث؟

برای دانستن جواب پایین را نگاه کنید لطفا!

ادامه مطلب »

فکاهی های تازه و کاغذپیچ »

یک پاكستاني عروسی کرد و تمام قوم خود را دعوت کرد.
روز عروسی بالای استیج بالا شد و گفت: ای برادرها!
اگر ما و شما اتفاق داشته باشیم همین یک زن تمام قوم را بس است ….

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

نصف شب پولیس شخصی ره که سوار بایسکل بود صدا کرد:
ایستاد کو بایسکلت چراغ نداره جریمه هستی!
نفر بایسکل سوار گفت گوشه کو خوده که بریک هم نداره!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک امریکایی به وردکی گفت من جان هستم نام مکمل ام راک جان.
وردکی گفت من موک هستم نام مکمل ام خلموک!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک قندهاری تازه محصل شده بود و به لیلیه آمده بود.
یک روز بیرون شد و دیگر نتوانست لیلیه را پیدا کند و نام لیلیه را نیز فراموش کرده بود.
از هر کس میپرسید : هغه تعمیر چی مفت دودی ور کیی او ديره مقبول بچه گان لري چیری دی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

معلم به شاگرد گفت: بچیم دشمن را تعریف کنید!
شاگرد گفت: من خو دیوانه نیستم پیش شما خود تانه تعریف کنم!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک اطرافی به شهر آمد، دید موچی ده کاسه چرم ره تر کده.
اطرافی خیال شوربا کد و به موچی گفت: 5 افغانی ره شوربا بتی.
موچی آب را با چرم بریش داد اطرافی خورد، وقتی تمام شد گفت:
پیسه مره خو گرفتی، فکر نکنی که لوده هستم شوربا یخ و گوشتش هم سخت بود.!!

 

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی همرای خر خود به سرویس بالا میشه.
وقت پایین شدن موتروان میگه کرایته بتی.
وردک میگه چقه بتم؟
موتروان میگه کرایه خودت صد افغانی کرایه خرت پنجاه افغانی…
وردکی میگه نمیشه که هر دوی ما ره خر حساب کنی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک وردکی رفت کلیسا، وقتی داخل کلیسا شد، یک دختر مقبول ره دید.
از وارخطایی گفت میبخشید حضرت عیسی خانه است؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی با دوست دخترش سوار موترسایکل بودن.
دختر گفت: عزیزم قلب تو از مه است، عشق تو از مه است،
قهر تو از مه است جان تو از مه است…
وردکی موترسایکل ره ایستاد کده و گفت زود تا شو پدر نالت
که یک دفعه نگویی موترسکیل تو ام از مه است…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

 

از يك ایرانی پرسیدن امروز ده موبایلت بسیار مسیج های عاشقانه میایه،
نی که كدام نفري پيدا كدي؟
ایرانی خندید و با افتخار گفت: نه موبایل خواهرم ره آورده ام!!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی یک خارجی ره اعدام میکرد. خارجی از ترس میلرزید.
وردکی برش گفت: به خیالم بار اولت است که اعدام میشی…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

و… »

یک وردکی ده سری کمود نشسته بود و دروازه تشناب را پیش نکرده بود.
یک نفر تیر شد و گفت چرا دروازه ره وا ماندی؟
وردکی گفت چقه هوشیار استی مه دروازه ره پیش کنم و تو از سوراخک قفلش ببینی مره؟؟؟

توسط: سهراب.

تازه ترین فکاهی ها »

یک عسکر وردکی سر مرز، یک پاکستانی ره می بینه که میخوایه داخل خاک افغانستان شوه.
رودکی میره پاکستانی ره دستگیر میکنه و حرکت میکنه که پیش قومندان خود ببره.
هنوز چند قدم نرفتن که یک راکت از طرف مرز پاکستان فیر میشه و یک دست پاکستانی ره می پرانه،
پاکستانی میگه بان که دست قطع شده خوده ده کشور خود بندازم، وردکی دلش میسوزه میگه بنداز!!
باز چند قدم میرن که دیگه راکت فیر میشه و دست دیگه پاکستانی هم قطع میشه،
پاکستانی میگه ای دست مه هم ده کشور خودم بنداز، وردکی باز قبول میکنه.
دفعه سوم راکت که میایه ده پای پاکستانی می خوره و یک پایش قطع میشه،
پاکستانی میگه پای مه هم ده کشور خودم بنداز.
وردکی یکدفعه ضربه می کنه بالای پاکستانی و میگه: فکر کدی مه خر استم نمیفامم می خوایی کم کم فرار کنی…

***

*************

***

یک بچه ده کوچه روان بود، دید که از روبرو یک موتر میایه و پشت جلو یک دختر است.
زمانیکه ده نزدیک بچه رسید موتر بین جوی افتید و آب و کثافات ده سر و روی بچه باد شد.
دخترک وارخطا از موتر پایین شد، آمد طرف بچه و پرسید: اوه خدای مه! بسیار تر خو نشدی؟
بچه گفت: نخیر تر نشدیم… دیدم یک دختر محترم مثل شما رانندگی ره یاد گرفته… اشکایم جاری شد از خوشی زیاد…

***

*************

***

یک بس پر از مسافر طرف مقصد روان بود. دریور دید که یک چرسی ده لب سرک ایستاده است،
و دست میته که ایستاد کو. دل دریور سوخت خو ای نفر ره هم بالا کدن.
وقتی بس حرکت کد. چرسی از جای خود بالا شد، گردو گوشه خوده سیل کد،
و گفت: کسایی که ده پشت سر شیشتن بی شرف استن، کسایی که ده پیشروی شیشتن بی ناموس
استن، کسایی که طرف راست شیشتن دیوانه استن، کسایی هم که طرف چپ شیشتن بیغیرت….
دریور که ای گپه شنید به شدت پای خوده روی بریک ماند و بس چون سرعت داشت همگی بالای یکی دیگه
خود افتیدن. دریور از جای خود بالا شد، آمد طرف چرسی،
و گفت: اگه جرات داری یکدفعه دیگام بگو که بیشرف، بی ناموس، دیوانه و بیغیرت کی است؟
چرسی با خونسردی گفت: بادار مه از کجا بفامم… تو کتی ای بریک گرفتنت کلی شان ره گد ود کدی!!!!!!!

***

*************

***

یک پدر بچه خوده نصیحت میکد که اگه همرای لغمانی جنگ کدی و او گریخت، تو هم فوراً بگریز.
بچه گفت بابه مه چرا بگریزم؟؟؟
پدر گفت: بچه لوده، بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کنه…

***

*************

چند فکاهی جدید »

بچه به معلم گفت: معلم صاحب زنجیرکِ پطلونم خراب شده اجازه است كه جورش كنم؟
معلم گفت: كلان بجه استى شرم است، از اين به بعد بگو دروازه دفتر باز شده.
يك دفعه بچه گفت: معلم صاحب دروازه دفتر باز بود، مدير صاحب هم بيرون برآمده.
____________
————

یک بچه ده راه روان بود که دید از روبرویش چندتا دخترای بسیار شوخ و شیک میایه.
وقتیکه بچه نزدیک دخترا رسید گفت نام خدا بسیار یک گله گک مقبول از خودتان
ساختین مره به حیث چوپان تان نمی گیرین؟
دخترا هم که بسیار شوخ بودند گفتن رمه ما چوپان داره خو، به یک سگ ضرورت داریم…

____________
————

روزی یک معلم زن برای شاگردان خود چنین گفت کسیکه فردا یک صفحه درس یاد کرد دست هایم را ببوسد،
اگر دوصفحه یاد کرد روی ام را ببوسد اگر سه صفحه درس یاد کرد لبانم را ببوسد.
فردا که معلم به صنف آمد یک پسر گفت معلم صاحب کالایته بکش که تمام کتاب را یاد کردم.

____________
————

زن پيری خود را لچ كرد و رفت نزد شوهرش.
شوهرش پرسيد: چرا خودت را لچ کرده ای؟
زن گفت: عزیزم برایت لباس عشق پوشيده ام!
شوهرش گفت: پوشيده اي اما حيف كه آنرا اوتو نكرده ای.

____________
————

بگو بچیم… »

مادر خسته از كار میاید خانه،  پسركوچکش میگه: سلام مادر.
مادر: علیکم سلام بچیم.
پسر كوچک: مادر، امروز پدر با خاله سهیلا آمدن خانه و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را قفل كردن و…
مادر: خو خو، عزیزم دیگه هیچ چیز نگو، امشب در وقت نانخوردن ازت پرسیدم بچیم چه گپ بود باقیمانده اش را پیشروی پدرت بگو.
شب پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول نان خوردن است كه مادر میگه: خو بچیم بگو امروز چه گپ بود؟
پسر كوچک: هیچ مه در خانه بودم كه پدر با خاله ….
پدر: او بچه اینقدر گپ نزن نانته بخو!!!
مادر: چرا دَو میزنی بیچاره را بان گپ بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و…
پدر: چپ شو دیگه!!!! آبرویماره بردی نانته بخو!
مادر: همرای بچه چی كار داری چرا میترسی بان گپشه بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه…
پدر: مثلکه امشو پشتت میخاره! برو گمشو خو کو ناوقت شب شده.
مادر: چی شده چرا ترسیدی نمی مانی بچه گپشه بزنه؟ نترس بچیم، بگو!
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه پدرهمرای خاله سهیلا از او كارایی میكنه كه تو همیشه با کاکا محمود میكنی.