« ماجرای دیوانه

یک خانم همراه مرد دیوانه عروسی کرده بود یک روز او در یخچال میوه را ماند شوهر او پرسان کرد که چرا این را در یخچال ماندی خانم ګفت که اګر این اشیا در یخچال نه مانم باز خراب میشود فردا وقتی که خانم او از خواب بیدار شد دید که تمام خانه خالی است از شوهر خود پرسان کرد که تمام اشیا کجا است شوهر او ګفت که در یخچال است خانم او ګفت که چرا در یخچال ماندی ګفت تو ګفته بودی اګر در یخچال نه مانم باز خراب میشود خانم او ګفت نخیر من اشیا خواراکی را ګفتم وقتی فردا از خواب بیدار شد دید که در یخچال بود پرسان کرد چرا ګفت که م هم اشیا خوراکی برای حیوانات هستیم باز ګوشت ما خراب خواهد شد و حیوانات مرا نه خواهد خورد….

توسط آرزو جان.

your ad here

7 نظربرای “ماجرای دیوانه”

  • 20/07/2014
    shoib نوشته است

    ایطذلسیردقب

  • 21/10/2014
    مصطفی نوشته است

    این آرزو چقدر دیوانه است

  • 21/10/2014
    عارف نوشته است

    بسیار یک جوک بی معنی بود.

  • 03/02/2015
    MUSAWER نوشته است

    SOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOGOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOODDDDDDDDDDDDDDDD

  • 19/03/2015
    مرتضي نوشته است

    يك فكاهي بگي
    3تا مورچه ده سر موتر سايكل با عينك سونشرتي و دستمال سرخ چكر روان بود ده راه يك فيل برابر شد و گفت كجا ميرين مرچه گفت چكر فيل گفت مرا هم ببريد مرچه گفت برو برو بچيم حالي اگه آغايت ديد ميگه كه تو كدي لندغرا ميگشتي

  • 06/04/2015
    hp نوشته است

    هیچ‏ ‏خوبش‏ ‏نبود‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ یک‏ ‏مرد‏ ‏یک‏ ‏خانه‏ ‏کرایی‏ ‏میگیره‏ ‏چت‏ ‏خانه‏ ‏کت‏ ‏کت‏ ‏میکرد‏ ‏مرد‏ ‏پیش‏ ‏صاحبخانه‏ ‏میره ‏و‏ ‏موضوع‏ ‏ره‏ ‏میگه‏ ‏صاحب‏ ‏خانه‏ ‏میگه‏ ‏:چت‏ ‏ذکر‏ ‏الله‏ ‏را‏ ‏می‏ ‏کند‏ ‏مرد‏ ‏میگه‏ ‏:‏ ‏خیر‏ ‏باشه‏ ‏مقصد‏ ‏سجده‏ ‏نکنه‏ ‏‏ ‏‏.‏ ‏هههههههههههههههه‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏

  • 23/08/2015
    نازش نوری نوشته است

    خوبش نبود یگان جوک های خنده دار بگویین

نظری بدهید