« تازه ترین فکاهی ها

یک عسکر وردکی سر مرز، یک پاکستانی ره می بینه که میخوایه داخل خاک افغانستان شوه.
رودکی میره پاکستانی ره دستگیر میکنه و حرکت میکنه که پیش قومندان خود ببره.
هنوز چند قدم نرفتن که یک راکت از طرف مرز پاکستان فیر میشه و یک دست پاکستانی ره می پرانه،
پاکستانی میگه بان که دست قطع شده خوده ده کشور خود بندازم، وردکی دلش میسوزه میگه بنداز!!
باز چند قدم میرن که دیگه راکت فیر میشه و دست دیگه پاکستانی هم قطع میشه،
پاکستانی میگه ای دست مه هم ده کشور خودم بنداز، وردکی باز قبول میکنه.
دفعه سوم راکت که میایه ده پای پاکستانی می خوره و یک پایش قطع میشه،
پاکستانی میگه پای مه هم ده کشور خودم بنداز.
وردکی یکدفعه ضربه می کنه بالای پاکستانی و میگه: فکر کدی مه خر استم نمیفامم می خوایی کم کم فرار کنی…

***

*************

***

یک بچه ده کوچه روان بود، دید که از روبرو یک موتر میایه و پشت جلو یک دختر است.
زمانیکه ده نزدیک بچه رسید موتر بین جوی افتید و آب و کثافات ده سر و روی بچه باد شد.
دخترک وارخطا از موتر پایین شد، آمد طرف بچه و پرسید: اوه خدای مه! بسیار تر خو نشدی؟
بچه گفت: نخیر تر نشدیم… دیدم یک دختر محترم مثل شما رانندگی ره یاد گرفته… اشکایم جاری شد از خوشی زیاد…

***

*************

***

یک بس پر از مسافر طرف مقصد روان بود. دریور دید که یک چرسی ده لب سرک ایستاده است،
و دست میته که ایستاد کو. دل دریور سوخت خو ای نفر ره هم بالا کدن.
وقتی بس حرکت کد. چرسی از جای خود بالا شد، گردو گوشه خوده سیل کد،
و گفت: کسایی که ده پشت سر شیشتن بی شرف استن، کسایی که ده پیشروی شیشتن بی ناموس
استن، کسایی که طرف راست شیشتن دیوانه استن، کسایی هم که طرف چپ شیشتن بیغیرت….
دریور که ای گپه شنید به شدت پای خوده روی بریک ماند و بس چون سرعت داشت همگی بالای یکی دیگه
خود افتیدن. دریور از جای خود بالا شد، آمد طرف چرسی،
و گفت: اگه جرات داری یکدفعه دیگام بگو که بیشرف، بی ناموس، دیوانه و بیغیرت کی است؟
چرسی با خونسردی گفت: بادار مه از کجا بفامم… تو کتی ای بریک گرفتنت کلی شان ره گد ود کدی!!!!!!!

***

*************

***

یک پدر بچه خوده نصیحت میکد که اگه همرای لغمانی جنگ کدی و او گریخت، تو هم فوراً بگریز.
بچه گفت بابه مه چرا بگریزم؟؟؟
پدر گفت: بچه لوده، بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کنه…

***

*************

your ad here

12 نظربرای “تازه ترین فکاهی ها”

  • 30/01/2014
    سمع نوشته است

    sami

  • 03/04/2014
    سیدنادر سادات نوشته است

    با عرض سلام من سیدنادر هستم و یک شخص افغان هستم به حیس یک افغان من اینرا نمیپذیرم که یک شخص افغان مسخره شود شما نه تنها بالای وردکی رشخند میزنید بلکه بالای افغان ها رشند میزنید این کار از حماقت یک شخص است که بالای شخص دیگر بی موجب رشند زند شما اصلا وجدان ندارین کمی به هوش بیاید تابه کی ما گنس گول هستم جند روز پیش یک افغان خود ما به یک خارجی فکاهی را میخواند و او خارجی خندید گفت وردکی بسیار بی عقل است بسیار قهرم آمد برش گفتم نخیر افغان ها همه شان شجاع و با غرور هستند مردم طوطعه میکند ببینید یک رپه خارجی بالای ما رشخند میرند مگر ما شرم نداریم شرم است عهد کنید که دیگر به هموطن خود نباید رشخند بزنیم و من از کابل هستم مگر خود را از 34 ولایت افغانسنان محسوب میکنم من افغان هستم و افتخار دارم به افغان بودنم زنده باد افغانستان

  • 20/09/2014
    مرسل ثمر نوشته است

    خوب گپ ره اشاره کد آقای سعادت

  • 27/05/2015
    Mustafa نوشته است

    یک روز یک وردکی ره گفتند که بیا مه کاریت دارم وردکی گفت توکیستی ؟

    گفتم هیچ >>>>

  • 23/08/2015
    نازش نوری نوشته است

    بلی دوستا ریشخند زدن بالای وردک یعنی ریشخند زدن بالای خود ما است پس لطفا دوستا ریشخند نزنین.

  • 23/09/2016
    دوران خان نوشته است

    بلی درست فرمودید نوری صاحب لطفا از مزاح های بیجا خودداری کنید… فقط یک خواهش است.

  • 13/03/2017
    زیبا نوشته است

    سلام دوستا سخنان آقا سیدنادر سادات بلکل راست است

  • 13/03/2017
    زیبا نوشته است

    شرم است

  • 13/03/2017
    زیبا نوشته است

    آقا مصطفی

  • 13/03/2017
    زیبا نوشته است

    آقا مصطفی به شما شرم است ریشخند زدن بالای وردک

  • 13/03/2017
    ستاره نوشته است

    آقا مصطفی به شما شرم است ریشخند زدن بالای وردک

  • 13/03/2017
    ستاره نوشته است

    آقا مصطفی به شما شرم کنید
    ریشخند زدن بالای وردک

    ح

نظری بدهید