« فکاهی های جدید

 

شخصی در شهر روزه میخورد پولیس او را گرفته نزد قاضی آورد،
اما دید که خودِ قاضی در حال کباب خوردن است.
قاضی پرسید: این شخص چیکار کرده؟
پولیس گفت: قاضی صایب! این شخص در شهر نان خشک میخورد، آوردم که با شما کباب بخوره…

 

☺☺☺ 

میگن یک وطندار ما به مصر رفته بود.
یکروز در حال گردش مقبره حضرت یوسف را دید و دفعتا خود را روی مقبرهٔ او انداخت و گفت: صدقه ات شوم چه یک سریال پر کرده بودی!!!

 

☺☺☺ 

یک ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭچۀ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺣﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ “ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ تحفۀ ﺩﺭﻭﯾﺶ”.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ “ﮐﻢ ﻣﺎ ﮐﺮﻡ ﺷﻤﺎ”.

 

☺☺☺ 

شاگرد از معلم سپورت پرسید: استاد صایب، اگه ده مسابقۀ فوتبال باد توپ ده هوا بره چه گپ میشه باز؟
استاد گفت: برو بچیم خوده لوده لوده نساز… هر چیزه خیال خود نکو که خیز میزنی بادت میره!!!

 

☺☺☺

استاد از شاگرد پرسان میکنه که دو جمع دو چند ميشه؟ شاگرد ميگه هر چى که نصيب و تقدير باشه…

 

☺☺☺ 

میگن یک نفر رفت نانوایی دید که زیاد بیروبار است.
گفت او مردم چند کوچه پایین تر یک نانوایی نان رایگان میته.
همه گی رفتن، نفر گفت امی گپ مه راست نباشه خودش هم رفت…

 

☺☺☺ 

وردکی ميره رستورانت، گارسون ميگه: چه میل دارین؟
وردکی ميگه: مرغ دارين؟
گارسون ميگه: بلی داریم.
وردکی ميگه: برش دانه بتين که گشنه نمانه، گناه داره حیوانِ بی زبان!!!

 

☺☺☺ 

ﺭﻭﺯﻱ ﻳﻚ نفر ﺩﺭ لب ﺩﺭﻳﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ که ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ نزدﺶ آمد
و ﭘﺮﺳﺎﻥ ﻛﺮﺩ؛ ﻛﻪ ﺗﻮ وقتی ﻣﺎﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻱ ﭼﻲ ﻗﺴﻢ آنرﺍ ﻣﻴﻜُﺸﻲ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﺳﺎﻥ، ﻭﻗﺘﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻳﻚ ﻳﺎ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺯﻳﺮﻱ ﺁﺏ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ.

 

☺☺☺ 

دو وردکی به عجله رفتن ده صف نماز جماعت ایستاد شدن.
بعد از ختم نماز، وردکی اول به وردکی دوم گفت: خوب شد که وقت رسیدیم اگه نی امام نماز را خلاص میکد.
وردکی دوم به وردکی اول گفت: خوب شد که وضو نکردیم اگه نی از نماز ميمانديم.

 

☺☺☺ 

یک دیوانه سر رفیقش را از تنش جدا و در زیر تخت پنهان کرد.
رئیسِ دیوانه خانه وقتی از موضوع باخبر شد، از دیوانه پرسید: ای خو رفیقت بود، چرا سریشه بریدی؟
دیوانه گفت: میخاستم ببینم که وختی از خَو بیدار شد، سر خوده پیدا کده میتانه یا نی…

 

☺☺☺☺☺

یک بچه به یک دختر درس ریاضی میداد؛ بچه دختر را بوسید؛ دوباره بوسید.
و گفت: اینرا جمع گویند…
دختر پسر را بوسید و گفت: اینرا منفی گویند…
بعداً یکدیگر را بوسیدند و گفتند: اینرا ضرب گویند…
پدر دختر آمد پسر را زد و از کلکین پایین انداخت و گفت: اینرا تقسیم گویند!!!

 

☺☻☺☻☺

your ad here

8 نظربرای “فکاهی های جدید”

  • 09/08/2013
    iqra khan نوشته است

    یک روز معلم به شاگرد خود چهار سوال داد که هم جوابشه پیدا کو وهم ازیاد کو سوالاتش را گفت اول.که پدرت سفر کرد چی می کنی؟دوم. گاو گریخت چی می کنی؟سوم.مادرکلا نت که افتاد چی می کنی؟ و چهارم در خانی تان دوزد آمد چی می کنی؟ این شاگرد پیش مادر خود رفت تا که جواب های سوالات را پیدا کند مادرش در سوالاتش گفت وقتکه پدر سفر کرد بریش دعا می کنیم. وقتکه گاو ما گریخت تار انداخته کشیش می کنیم. وقتکه مادرکلان ما افتاد کمکش می کنیم.و وقتکه در خانه ما دوزد آمد لت کوب می کنیم.این شاگرد سوال ها وجواب ها را ازیاد کرد در راه میرفت یکبار پای پچلک خورد وافتاد وتمام وجواب ها در دماغش گدوت شد وقتکه به مکتب رفت ومعلم از او پرسید. شاگرد سوال های جواب را گفت وقتکه پدر ما سفر کرد تار انداخته کشیش می کنیم وقتکه گاو ما گریخت به ریش دعا می کنیم وقتکه مادرکلان ما افتاد لت کوبش می کنیم و وقتکه در خانی ما دوزد آمد کمکیش می کنیم….

  • 06/03/2014
    میرمحمدکامران نوشته است

    سلام خدمت همه شما خیلی عالی است .

  • 04/04/2014
    سیدنادر سادات نوشته است

    سلام دوستان بسیار جالب بود

  • 22/01/2015
    Zainuddin Rahimi نوشته است

    busyar fakaheat khobesh wa jaleb bod

  • 12/02/2015
    فریدون جلالی نوشته است

    بسیار فکاهی های جالب!!!!!!

  • 06/04/2015
    افغان‏ ‏‏ ‏باهمت نوشته است

    like

  • 29/04/2015
    Ahmad Fahim نوشته است

    واقعآ جالب بود ..؟

  • 23/08/2015
    نازش نوری نوشته است

    بخدا جالب بود

نظری بدهید