« چند فکاهی تازه

سلام دوستای عزیز؛ امید که جور باشین. باز هم ده خدمت تان استم با چند فکاهی جدید!

_________________

وردکی می خواسته به دیدن دوست دختر خود بروه، که تصدفا ده راه اسهال میشه و تنبان خوده چتل میکنه…
دیگه چیزی نداشته که بپوشه بخاطر از بین بردن بوی تنبان، عطر میزنه خوده…
ده وقت گپ زدن از دختر می‌ پرسه: از بوی عطریم خوشت آمد؟
دختر میگه: بویش کمی عجیب است مثل که یک نفر زیر بوته گل گوه کده باشه!!!

_________________

احمد ازپدرش پرسان کرد که پدرجان چرا میگن لسان مادری؟
پدرش جواب داد: مادرت مره کی به گپ زدن میمانه؟؟؟؟؟

_________________

يك وردکی نصف شب هرقدر كوشش ميكرد كه كليد را در سوراخ قفل داخل كند تا دروازه خانه باز شود سوراخ را نمي يافت.
بسیار قهر شد و شروع کرد به دشنام دادن، خانمش از بالا صدا كرد كه اگر كليد نداري كه برایت بیاورم.
گفت: نه زن كليد دارم سوراخ بيار…

_________________

از یک کوچی میپرسن چرا کوچ میکنین!؟
میگه: دیگه گِرد خیمه جای نمانده که گوه کنیم…

_________________

روزی یک نفر پیش داکتر رفت و گفت: داکترصاحب وقتیکه بری رفع حاجت به تشناب میرم مگس ھا مزاحمت میکنند.
داکتر گفت: اینبار که رفتی پشت کونت شمع روشن کو تا مگس ها مزاحمت نکنن.
نفر وقتیکه تشناب رفت پشت کون خود یک شمع  روشن کد، وقتیکه گوز زد شمع خاموش شد، مگس ھا پر زدند و گفتند “سالگره ات مبارک باد”!!!

_________________

your ad here

25 نظربرای “چند فکاهی تازه”

  • فکایتان بسیار خند دار است دوست ….

  • 29/07/2013
    fardeen baha نوشته است

    basyar fakoye hoye khanda dar bot basyar tashakor

  • 27/08/2013
    يار محمد نوشته است

    بهترين فكاهي ها است اگه شود ديگه بجاي وردكي پاكستاني بنويسيد تا وطنداراي وردك ما قهر نشن

  • 18/09/2013
    فریداحمد نوشته است

    it is very excellent

  • 29/10/2013
    Sajjad نوشته است

    بسیار فکاهی های جالب است

  • 21/12/2013
    noormohammad نوشته است

    فکاهی هابیش از حد خراب وهیچ جالب نبود

  • 21/12/2013
    noormohammad نوشته است

    فکاهی های تان بسیار دلچسپ وخواندنی بود تشکر

  • 24/12/2013
    sanam نوشته است

    basyar fakoye it is very excellenthoye khanda dar bot basyar tashakor

  • 05/01/2014
    احمد نوشته است

    یک خارجی ویک افغانی شب دریک اطاق بودن خارجی چشمش قیچ بودافغانی پایش لنگ بودصبح شدخارجی به افغانی گفت گدمارننگ افغانی فکرکردسرپایم ریش خند میزنه افغانی گفت قیچ مارننگ کورمارننگ

  • 18/01/2014
    Hajra Ibrahimi نوشته است

    Wow fakahi besyar jaleeb bud. Mowafaq bashi ta hamish lamenter barayi mah galactose jaleeb ra bani

  • 22/01/2014
    wazir نوشته است

    بسيار عالى

  • 01/03/2014
    محمد فواد نوشته است

    بسیار خوب فکاهی های مقبول است
    امید که در آینده درباره کشورهای خارجی هم فکاهی گفته شود

    با احترام
    محمد فواد “هوشمند”

  • 04/04/2014
    سیدنادر سادات نوشته است

    بسیار جالب بود امید زیاد تر شود در باره خارجی ها

  • 31/08/2014
    ذبیح اله نوشته است

    از حد و اندازه تیر شده اند چیز های نوشته اند که باعث شرمنده گی خویش را نشان داده اند.

  • 31/08/2014
    ذبیح اله نوشته است

    هر قدر فکاهی که در باره خارجی ها باشد باعث خوشی مردم افغانستان میشود مثال در باره کشور چرکستان.
    تشکر

  • 01/01/2015
    شفیع الله صمیم نوشته است

    فکاهی های تان بسیار جالب بود اما برادر گلم باید یک خواهش است که باید نام وردکی را در فکاهی هایتان ذکر نکنید بخاطریکه وردک هم بخشی از خاک افغانستان است بجای وردکی پاکستانی یا ایرانی بگویید تشکر

  • 25/01/2015
    نقیب الله نوشته است

    مادر خسته از كار میاید خانه،  پسركوچکش میگه: سلام مادر.
    مادر: علیکم سلام بچیم.
    پسر كوچک: مادر، امروز پدر با خاله سهیلا آمدن خانه و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را قفل كردن و…
    مادر: خو خو، عزیزم دیگه هیچ چیز نگو، امشب در وقت نانخوردن ازت پرسیدم بچیم چه گپ بود باقیمانده اش را پیشروی پدرت بگو.
    شب پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول نان خوردن است كه مادر میگه: خو بچیم بگو امروز چه گپ بود؟
    پسر كوچک: هیچ مه در خانه بودم كه پدر با خاله ….
    پدر: او بچه اینقدر گپ نزن نانته بخو!!!
    مادر: چرا دَو میزنی بیچاره را بان گپ بزنه… بگو بچیم.
    پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و…
    پدر: چپ شو دیگه!!!! آبرویماره بردی نانته بخو!
    مادر: همرای بچه چی كار داری چرا میترسی بان گپشه بزنه… بگو بچیم.
    پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه…
    پدر: مثلکه امشو پشتت میخاره! برو گمشو خو کو ناوقت شب شده.
    مادر: چی شده چرا ترسیدی نمی مانی بچه گپشه بزنه؟ نترس بچیم، بگو!
    پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه پدرهمرای خاله سهیلا از او كارایی میكنه كه تو همیشه با کاکا محمود می

  • 07/05/2015
    فهيم نوشته است

    اگر كمي فكاهي با معني و مودبانه بنويسي بهتر ميشود فكر ميكنم بسيار علاقه مند گو هستي؟
    همه فكاهي هايت در موردش است

  • 08/06/2015
    خائد نوشته است

    جوک های تان بی نهایت خارج از ادب بود وخعلی هم بی مزه– اگر یه کمی مودبانه تر و با مزه تر باشد خعلی جالب خواهد بود — البته نظر شخصی خودم رو بیان نمودم

  • 28/07/2015
    HADI نوشته است

    فکاهیات بسیار مقبول ، زیبا وادبی

  • 21/08/2015
    تنها حتال نوشته است

    استاد ده آینده چی میکنی
    شاگرد عروسی میکنم
    استاد نه ده آینه چی میخاهی شوی
    شاگرد میخاهم داماد شوم
    استا نه احمق چی حاصل میکنی
    شاگرد زن
    استاد لعنتی به پدر مادر چی میکنی
    شاگرد برشان عروس میارم
    استاد خدا لعنت کنه تو ره پدر مادرت از تو چی میخاهه
    شاگرد نواسه

  • 09/09/2015
    Admin نوشته است

    جهان سپاس از فکاهی زیبای تان.

  • 21/08/2015
    تنها حتال نوشته است

    میگن عاشق به خاطر عشق خود دنیاره فدا میکنه
    فقط بگوی که دنیا از بابیش باشه .ههههههههههههه

  • 24/08/2015
    نازش نوری نوشته است

    از همه تان ممنون خیلی با مزه و جالب بود به امید موفقیت های زیاد راستی ناگفته نمانه سلام به همه گی

  • 31/01/2016
    س بی ار خان نوشته است

    خیلی بد اخلاق استی یار محمد
    خداوند نگذاشت باش

نظری بدهید