« فکاهیات

یک نفر لب دریا نشسته بود, و ماشالا ماشالا می گفت, ازی

پرسیدن چرا ماشالا ماشالا میگی ایقه؟

گفت: بچیم نیم ساعت است که رفته زیر آب هنوز بیرون نامده…

—————

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولها را دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد: بله من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند کرد و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : نه. من ندیدم اما زنم دید!!

————–

پدر:« بچیم! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

————–

ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
– خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟
ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعدا به قاهره رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعدا به شهری دیگری رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.
– پس چرا با او ازدواج نکردی؟
– آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!

—————-

روزی شخصی از ملانصرالدین پرسید: ماه مفید تر است یا خورشید!؟
ملانصرالدین گفت: ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟
خوب کاملا معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند,
به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

—————-

بزرگي در معامله‌اي كه با ديگري داشت، براي مبلغي كم، چانه‌زني از حد درگذرانيد. او را منع كردند كه اين مقدار ناچيز بدين چانه‌زني نمي‌ارزد. گفت: چرا من مقداري از مال خود ترك كنم كه مرا يك روز و يك هفته و يك ماه و يك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، يك روز بس باشد، اگر به حمام روم، يك هفته، اگر به حجامت دهم، يك ماه، اگر به جاروب دهم‌، يك سال، اگر به ميخي دهم و در ديوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتي كه چندين مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهي از دست من برود؟!

عبید زاکانی

your ad here

11 نظربرای “فکاهیات”

  • 22/01/2013
    شاکراحمد نوشته است

    جالب است

  • 29/07/2013
    shakir نوشته است

    besyar ahle wa del chasp

  • 30/08/2013
    Atiq waheed نوشته است

    یک وردکی مرغ مریض را گرفت و در شهر برای فروش برد یک نفر مرغ که دید برایش میگه این مرغ خو مریض است چرا مفروشی وردکی میگه این مرغ مریض نیست این اطرافی است میشرمه . هه هه هه

  • 06/09/2013
    Atiq waheed نوشته است

    یک وردکی نو عروسی کرده بود و شبی دوم عروسی خود خانم خود را کشت مردم جمع شد برایش گفت
    چرا خانم خود را کشتی؟ به جواب مردم گفت پرده باکره نداشت ، باز یک نفر برایش گفت چرا شب اول نکشتی؟
    باز وردکی به جوابش گفت شبی اول داشت امشب نداشت…

  • 11/12/2013
    Shad Muhammad "ahmady نوشته است

    بسیار جالب بود واحید صاحب بسیار مقبول ولا

  • 25/04/2015
    Ahmad Fahim نوشته است

    بسیار جالب و خنده دار

  • 25/04/2015
    Ahmad Fahim نوشته است

    یک لوده دہ دریا افتادہ بود ھرطرف دست و پا می انداخت که از دریا بیرون شوہ مگم بیرون شدہ نتانست دفتا یک ماھی دہ دستش امد ماھی رہ از دریا بیرون انداخت گفت اگہ مرہ چیزی شد تو خو زندہ باشی کم از کم

  • 25/04/2015
    Ahmad Fahim نوشته است

    یک اطرافی وقتی از تکسی پیاده شد ، دروازه را به شدت محکم کرده ، گفت: بر پدر خودت لعنت
    دریورگفت: او بیادر چرا دو میزنی مه خو تره چیزی نگفتیم
    اطرافی گفت: اگه تا حالی دو نزدی باز مه که رفتم حتماً خو دو می زنی

  • 23/08/2015
    نازش نوری نوشته است

    از یک کل پرسان کردن که از کدام شامپو استفاده میکنی شخص کل جواب داد از شیشه پاکن گلرنگ

  • 07/09/2015
    Admin نوشته است

    نازش جان بسیار فکاهی جالب گفتین. تشکر از نظریات زیبای تان.

  • 25/10/2015
    Yanhad adna نوشته است

    یک مسلمان باید شرم داشته باشد نه مثل شما عتیق چرا سخن های شب های عروسی خود را در انترنیت میګی ومادرت چرا مرغ را به بازار بوردچرا برایت شوروا نمی کرد

نظری بدهید