ماجرای دیوانه »

یک خانم همراه مرد دیوانه عروسی کرده بود یک روز او در یخچال میوه را ماند شوهر او پرسان کرد که چرا این را در یخچال ماندی خانم ګفت که اګر این اشیا در یخچال نه مانم باز خراب میشود فردا وقتی که خانم او از خواب بیدار شد دید که تمام خانه خالی است از شوهر خود پرسان کرد که تمام اشیا کجا است شوهر او ګفت که در یخچال است خانم او ګفت که چرا در یخچال ماندی ګفت تو ګفته بودی اګر در یخچال نه مانم باز خراب میشود خانم او ګفت نخیر من اشیا خواراکی را ګفتم وقتی فردا از خواب بیدار شد دید که در یخچال بود پرسان کرد چرا ګفت که م هم اشیا خوراکی برای حیوانات هستیم باز ګوشت ما خراب خواهد شد و حیوانات مرا نه خواهد خورد….

توسط آرزو جان.

چند فکاهی جدید »

ﺩﺭ ﻭﺭﺩﮎ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻳﻚ ﭼﺮﺥ ﻓﻠﻚ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ،
ﻳﻚ ﻭﺭﺩﮐﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﺭﻭﺍﻟﻰ زنگ ﻣﻴﺰﻧﻪ
ﻭ ﻣﻴﮕﻪ: ﺷﺎﺭﻭﺍﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﺗﺸﻜﺮ،
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻜﻪ ﻛﻼﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﺭ ﻣﺎ
ﻧﺼﺐ ﻛﺮﺩﻯ ﻫﻮﺍ ﺧﻴﻠﻰ ﺧﻨﻚ ﺷﺪﻩ.!!!

========

========

========
یک ﻭﺭﺩﻛﻲ ﻣﯿﺮﻩ ﺧﺎﺳتگارﯼٰ
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ وردکی ره ﻗﺴﻢ میته ﮐﻪ ﺗﺎﺣﺎﻝ
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﮑﺪﯼ؟
وردکی ﻣﯿﮕﻪ: ﻧﯽ
مادر دختر میگه ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭ!
وردکی ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺍﻭﻻﺩﻡ ﻗﺴﻢ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﮑﺪﯾﻢ!!!

========

========

========

ﺍﺯ یک وردکی ﭘﺮﺳﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ
آﺭﺯﻭﯾﺖ چی ﺍﺳﺖ؟
ﻭﺭﺩﮐﯽ ﮔﻔﺖ: ﺳﺮﻡ ﮐﻞ ﺷﻮﻩ ﮐﻪ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﭘﯿﺴﻪ ﺍﻡ ﺭه نگیره

=======

=======

=======

ﻳﮏ ﻭﺭﺩﮐﯽ ﻳﻚ ﺗﻮﺗﻪ ﻳﺦ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ بود و ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻗﯿﻖ ﻣﯿﺪﯾﺪ.
ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻲ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﺏ ﻣﻴﭽﻜﺪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻢ ﮐﺠﺎﯾﺶ ﺳﻮﺭﺍخ ﺍﺳﺖ؟

=======

=======

=======

به ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻧﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﺒﺮ ﺷﺪﯾﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺎﮐﺴﺘﺎنی ﻣﯿگه ﻧﯽ ﭘﺪﺭ ﻟﻌﻨﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﯾﻢ ﺗﻬﻤﺖ کدن.

خشو »

یک شعبده باز که روی صحنه هنرنمایی میکرد؛
خطاب به تماشاچیان گفت: حالی یک خانم روی ستیژ بیایه، مه کاری میکنم که غیب شوه!
مردی دفعتاً از جایش برخاست و با صدای بلند گفت: چند لحظه صبر کنین مه خشویمه میارم!!!

.

.

.

یک تعمیر در گرفته بود و مردم محل جمع شده بودن تا نفرهای ره که داخل تعمیر بین آتش استن، نجات بتن. در بین اینها یک نفر داخل می شد و بدون اینکه کسی ره نجات بته خارج میشد و باز دوباره داخل میشد. مردم ازی پرسان کدن که برادر چرا اینطور میکنی؟ مرد گفت خشویم است میرم که او ره پشت روی کنم!!!

.

.

.

یکنفر بسیار  شراب میخورد، رفیقهایش هرقدر نصیحت کردن شراب را ترک نکرد.
بعد از مدتی، زمانیکه رفیقهایش آمدند شراب میخوردند به دوست خود هرقدر اصرار کردند نخورد.
گفت: من شراب را ترک کردم!
رفیقهایش گفتند: چه باعث شد که تو شراب را ترک کردی؟
گفت: یکروز نشه بودم که خشویم را دوتا دیدم و بعد از آن شراب را ترک کردم…

.

.

.

میگن یکنفر دُم سگ خود ره بریده بود.
روزی یکی از همسایه ها ازش پرسید: او بیادر ای سگ ات چرا دُم نداره؟
نفر گفت: از خاطریکه هروقت خشویم خانۀ ما می آمد از خوشی زیاد دُمک میزد مام دُم شه بریدم!!!

.

.

.

در کنسرت یکی از هنرمندان، یک تبله نواز بسیار با احساس و محکم، محکم تبله میزد. آهنگ هنرمند تمام شد ولی او به تبله نواختن خود ادامه داد.
در ختم گردانده پروگرام از او سوال کرد: که چی احساس و انگیزۀ باعث شده بود که اینقدر زیبا و با احساس  تبله میزدی؟
تبله نواز گفت: احساس و انگیزه نبود در سر یک تبله عکس خانمم را چسپانده بودم و در سر تبله دگر عکس خشویم بود.

.

.

.

زن پیر »

 

جمع از دختران جوان مشغول رقص بودند.
یک پیر زن هم در بین شان میرقصید.
یکی از دختران به او گفت بی بی جان، تو بنیشین که هیچکس طرفت سیل نمیکند.
زن پیر گفت: خیر است بچیم من خاص به خاطر رضای خدا می رقصم…

 

ادامه مطلب »

جدیدترین فکاهی ها! »

پدر داماد در جریان محفل عروسی نزد آواز خوان آمد و گفت: سابق آوازت بسیار خوبش بود ولی حالی بسیار سر آدم بد میخوره چرا؟
آواز خوان گفت: کاکا جان ایکوی ما سوخته .
پدر داماد گفت: ایی ایکو چیست دیگه؟
آواز خوان گفت: همو دستگاهی که صدا ره خوبش میسازه و ایفکت میته…
ولی هر چه کوشش کد نتوانست به پدر داماد بفهمانه…
یکدفعه بیادش آمد و گفت: کاکا جان! ده حمام عمومی خو رفته باشین نی؟
پدر داماد گفت: بلی آ، چرا نرفتیم.
آواز خوان گفت: دمی حمام که صدا میکنن انعکاس میکنه و چند بار صدای آدمه تکرار میکنه و از همی خاطر یگان تا ده حمام خوششان میایه که آواز بخوانن…
پدر داماد: بلی بلی.
آواز خوان: اونموی ما سوخته کاکا جان که آوازه حمام واری میسازه.
پدر داماد: خو از اول میگفتی ظالم که همی عروسی ره ده حمام میگرفتیم .

ادامه مطلب »

تلیفون »

یک زن و شوهر بري انجام سكس یک رمز ماندن (ميخوایم تلیفون كنم).
یک شب پیش از خواب پدر ميگه: بچیم برو به مادرت بگو كه ميخوایم تلیفون كنم.
مادرش میگه: بچیم به پدرت بگو نميشه، تلیفون خراب است. 4، 5 روز طول ميكشه تا جور شوه.
پدرش میگه: به مادرت بگو اگه نماني که تلیفون كنم، ميرم بيرون از تلیفون عمومي استفاده ميكنم.
مادرش میگه: به پدرت بگو اگه اي اشتباه ره كني مه ده خانه مخابرات واز ميكنم.

سرخط اخبار »

سرخط مهمترین خبر: بر اثر مزاح(مزاق) یک هموطن وردکی ما 45 نفر كشته شد….
اين حادثه زمانی رخ داد كه وردکی مذکور چشمهاى دریور یک بس را که در حال رانندگی بود؛ گرفته بود، و به او ميگفت: بگو، من كى استم؟

ادامه مطلب »

قندهاری… »

قندهاری ده زندان از دیگه زندانی پرسان میکنه: جرم ات چه است؟ کدام بچه ره کدی؟
زندانی دیگه میگه: نه!
قندهاری میگه: کدام پیره کی را کدی؟
زندانی میگه: نه!
قندهاری میگه: خیر، کی ره کدی؟
زندانی میگه: بادار، جرم مه سیاسی است!
قندهاری میگه: اووف!! همرای رئیس جمهور؟؟؟

ادامه مطلب »

وردکی و مهمانی »

وردکی میره مهمانی. وقت نان خوردن،
یک بچیش میگه: پدر یک گیلاس آب بیتی.
وردکی قار میشه، میگه: آب ده خانه داریم، پلو بخور بدبخت!

ادامه مطلب »

دریور تکسی و مسافر »

یک نفر ده تکسی بالا میشه؛ رادیو چالان بوده.
به موتروان میگه: رادیوی ته خاموش کو، چون ده دین ما شنیدن موسیقی حرام است…
ده زمان پیغمبر رادیو و موسیقی نبود، مخصوصا موسیقی غربی که از کافرا است.
موتروان رادیو را خاموش میکنه، تکسی ره ایستاد میکنه و دروازه تکسی ره باز میکنه…
مسافر میپرسه: چرا ایستاد کدی؟
موتروان میگه: ده زمان پیغمبر تکسی هم نبود، شما پایین شوین و منتظر شتر باشین.

ادامه مطلب »

فیل و مورچه »

فیل آببازی داشته که مورچه آمده، فیل ره گفته برای از حوض کاریت دارم.
فیل که برامده گفته بگو کاریته.
مورچه گفته هیچ مه قکر کدم نیکرم ده جان تو است.‎

ادامه مطلب »

تازه ترین فکاهیات 2 »

وردکی زنگ میزنه به داکتر میگه ببخشید شما متخصص پوست هستید؟
داکتر میگه: بلی، بفرمایید!
وردکی میگه: پوست بز را چند میخرید؟

ادامه مطلب »

تازه ترین فکاهیات »

 

 

خانه یک نفر بعد از چند سال یک بچه پیدا شد، در هنگام انتخاب نام؛
زن به شوهر: نامش را چه بمانیم که همیشه سر زبان ها باشه؟
شوهر:(تف) میمانیم!

 

ادامه مطلب »

فکاهیات جدید »

سه نفر ميرن به دزدي، كه صاحب خانه از خواب بيدار ميشه. سه دزد ده سه بوجي پت ميشن صاحب خانه يك لگد ده بوجي اول ميزنه دزد صداي نان قاق ره ميكشه، ده بوجي دومي ميزنه صداي بادام ره ميكشه، ده بوجي سومي يك لگد ميزنه صدا نميته – دو لگد ميزنه صدا نميته يك دفه دزد از داخل بوجي صدا ميكنه او بي ناموس آرد است آرد.

ادامه مطلب »

فکاهی های جدید »

در ماه مبارك رمضان يك نفر از مندوي قروت خريد و يكدانه را در دهن خود انداخت
مردم گفتن او برادر روزه است !
نفر گفت : مام ماندمش به شام كه كمي نرم شوه

ادامه مطلب »

« مطالب قبلی