ترسو »

بچه برای مادر خود گفت که مادر جان من فامیدیم که پدرم

بسیار ترسو است مادرش پرسان کرد که چیطور گفت چون شبهای

که تو خانه نیستی از ترس میره در خانه زن همسایه خواب میکند.

بگو بچیم… »

مادر خسته از كار میاید خانه،  پسركوچکش میگه: سلام مادر.
مادر: علیکم سلام بچیم.
پسر كوچک: مادر، امروز پدر با خاله سهیلا آمدن خانه و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را قفل كردن و…
مادر: خو خو، عزیزم دیگه هیچ چیز نگو، امشب در وقت نانخوردن ازت پرسیدم بچیم چه گپ بود باقیمانده اش را پیشروی پدرت بگو.
شب پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول نان خوردن است كه مادر میگه: خو بچیم بگو امروز چه گپ بود؟
پسر كوچک: هیچ مه در خانه بودم كه پدر با خاله ….
پدر: او بچه اینقدر گپ نزن نانته بخو!!!
مادر: چرا دَو میزنی بیچاره را بان گپ بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و…
پدر: چپ شو دیگه!!!! آبرویماره بردی نانته بخو!
مادر: همرای بچه چی كار داری چرا میترسی بان گپشه بزنه… بگو بچیم.
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه…
پدر: مثلکه امشو پشتت میخاره! برو گمشو خو کو ناوقت شب شده.
مادر: چی شده چرا ترسیدی نمی مانی بچه گپشه بزنه؟ نترس بچیم، بگو!
پسر كوچک: هیچ مه ده خانه بودم كه پدر همرای خاله سهیلا آمدن و رفتن داخل اتاق خواب و دروازه را بسته کدن. مام رفتم از سوراخ دروازه سیل كدم دیدم كه پدرهمرای خاله سهیلا از او كارایی میكنه كه تو همیشه با کاکا محمود میكنی.