فکاهی های تازه و کاغذپیچ »

یک پاكستاني عروسی کرد و تمام قوم خود را دعوت کرد.
روز عروسی بالای استیج بالا شد و گفت: ای برادرها!
اگر ما و شما اتفاق داشته باشیم همین یک زن تمام قوم را بس است ….

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

نصف شب پولیس شخصی ره که سوار بایسکل بود صدا کرد:
ایستاد کو بایسکلت چراغ نداره جریمه هستی!
نفر بایسکل سوار گفت گوشه کو خوده که بریک هم نداره!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک امریکایی به وردکی گفت من جان هستم نام مکمل ام راک جان.
وردکی گفت من موک هستم نام مکمل ام خلموک!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک قندهاری تازه محصل شده بود و به لیلیه آمده بود.
یک روز بیرون شد و دیگر نتوانست لیلیه را پیدا کند و نام لیلیه را نیز فراموش کرده بود.
از هر کس میپرسید : هغه تعمیر چی مفت دودی ور کیی او ديره مقبول بچه گان لري چیری دی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

معلم به شاگرد گفت: بچیم دشمن را تعریف کنید!
شاگرد گفت: من خو دیوانه نیستم پیش شما خود تانه تعریف کنم!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک اطرافی به شهر آمد، دید موچی ده کاسه چرم ره تر کده.
اطرافی خیال شوربا کد و به موچی گفت: 5 افغانی ره شوربا بتی.
موچی آب را با چرم بریش داد اطرافی خورد، وقتی تمام شد گفت:
پیسه مره خو گرفتی، فکر نکنی که لوده هستم شوربا یخ و گوشتش هم سخت بود.!!

 

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی همرای خر خود به سرویس بالا میشه.
وقت پایین شدن موتروان میگه کرایته بتی.
وردک میگه چقه بتم؟
موتروان میگه کرایه خودت صد افغانی کرایه خرت پنجاه افغانی…
وردکی میگه نمیشه که هر دوی ما ره خر حساب کنی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک وردکی رفت کلیسا، وقتی داخل کلیسا شد، یک دختر مقبول ره دید.
از وارخطایی گفت میبخشید حضرت عیسی خانه است؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی با دوست دخترش سوار موترسایکل بودن.
دختر گفت: عزیزم قلب تو از مه است، عشق تو از مه است،
قهر تو از مه است جان تو از مه است…
وردکی موترسایکل ره ایستاد کده و گفت زود تا شو پدر نالت
که یک دفعه نگویی موترسکیل تو ام از مه است…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

 

از يك ایرانی پرسیدن امروز ده موبایلت بسیار مسیج های عاشقانه میایه،
نی که كدام نفري پيدا كدي؟
ایرانی خندید و با افتخار گفت: نه موبایل خواهرم ره آورده ام!!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی یک خارجی ره اعدام میکرد. خارجی از ترس میلرزید.
وردکی برش گفت: به خیالم بار اولت است که اعدام میشی…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

تازه ترین فکاهی ها »

یک عسکر وردکی سر مرز، یک پاکستانی ره می بینه که میخوایه داخل خاک افغانستان شوه.
رودکی میره پاکستانی ره دستگیر میکنه و حرکت میکنه که پیش قومندان خود ببره.
هنوز چند قدم نرفتن که یک راکت از طرف مرز پاکستان فیر میشه و یک دست پاکستانی ره می پرانه،
پاکستانی میگه بان که دست قطع شده خوده ده کشور خود بندازم، وردکی دلش میسوزه میگه بنداز!!
باز چند قدم میرن که دیگه راکت فیر میشه و دست دیگه پاکستانی هم قطع میشه،
پاکستانی میگه ای دست مه هم ده کشور خودم بنداز، وردکی باز قبول میکنه.
دفعه سوم راکت که میایه ده پای پاکستانی می خوره و یک پایش قطع میشه،
پاکستانی میگه پای مه هم ده کشور خودم بنداز.
وردکی یکدفعه ضربه می کنه بالای پاکستانی و میگه: فکر کدی مه خر استم نمیفامم می خوایی کم کم فرار کنی…

***

*************

***

یک بچه ده کوچه روان بود، دید که از روبرو یک موتر میایه و پشت جلو یک دختر است.
زمانیکه ده نزدیک بچه رسید موتر بین جوی افتید و آب و کثافات ده سر و روی بچه باد شد.
دخترک وارخطا از موتر پایین شد، آمد طرف بچه و پرسید: اوه خدای مه! بسیار تر خو نشدی؟
بچه گفت: نخیر تر نشدیم… دیدم یک دختر محترم مثل شما رانندگی ره یاد گرفته… اشکایم جاری شد از خوشی زیاد…

***

*************

***

یک بس پر از مسافر طرف مقصد روان بود. دریور دید که یک چرسی ده لب سرک ایستاده است،
و دست میته که ایستاد کو. دل دریور سوخت خو ای نفر ره هم بالا کدن.
وقتی بس حرکت کد. چرسی از جای خود بالا شد، گردو گوشه خوده سیل کد،
و گفت: کسایی که ده پشت سر شیشتن بی شرف استن، کسایی که ده پیشروی شیشتن بی ناموس
استن، کسایی که طرف راست شیشتن دیوانه استن، کسایی هم که طرف چپ شیشتن بیغیرت….
دریور که ای گپه شنید به شدت پای خوده روی بریک ماند و بس چون سرعت داشت همگی بالای یکی دیگه
خود افتیدن. دریور از جای خود بالا شد، آمد طرف چرسی،
و گفت: اگه جرات داری یکدفعه دیگام بگو که بیشرف، بی ناموس، دیوانه و بیغیرت کی است؟
چرسی با خونسردی گفت: بادار مه از کجا بفامم… تو کتی ای بریک گرفتنت کلی شان ره گد ود کدی!!!!!!!

***

*************

***

یک پدر بچه خوده نصیحت میکد که اگه همرای لغمانی جنگ کدی و او گریخت، تو هم فوراً بگریز.
بچه گفت بابه مه چرا بگریزم؟؟؟
پدر گفت: بچه لوده، بخاطریکه او رفته که سنگ پیدا کنه…

***

*************