ماجرای استاد و شاگرد »

روزی شاگرد در صنف درسی کمپیوتر از استاد می پرسد استاد حرف (ژ) کجاست؟

استاد درحالیکه مصروف کنترول عملکرد شاگردان بود در جواب میگوید: بچیم شیفت بگیر « ز » ره بزن (ژ) می براید.

ارسالی دوست گرامی ما: محمد مقیم “رؤفی”

فکاهی های تازه و کاغذپیچ »

یک پاكستاني عروسی کرد و تمام قوم خود را دعوت کرد.
روز عروسی بالای استیج بالا شد و گفت: ای برادرها!
اگر ما و شما اتفاق داشته باشیم همین یک زن تمام قوم را بس است ….

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

نصف شب پولیس شخصی ره که سوار بایسکل بود صدا کرد:
ایستاد کو بایسکلت چراغ نداره جریمه هستی!
نفر بایسکل سوار گفت گوشه کو خوده که بریک هم نداره!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک امریکایی به وردکی گفت من جان هستم نام مکمل ام راک جان.
وردکی گفت من موک هستم نام مکمل ام خلموک!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک قندهاری تازه محصل شده بود و به لیلیه آمده بود.
یک روز بیرون شد و دیگر نتوانست لیلیه را پیدا کند و نام لیلیه را نیز فراموش کرده بود.
از هر کس میپرسید : هغه تعمیر چی مفت دودی ور کیی او ديره مقبول بچه گان لري چیری دی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

معلم به شاگرد گفت: بچیم دشمن را تعریف کنید!
شاگرد گفت: من خو دیوانه نیستم پیش شما خود تانه تعریف کنم!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک اطرافی به شهر آمد، دید موچی ده کاسه چرم ره تر کده.
اطرافی خیال شوربا کد و به موچی گفت: 5 افغانی ره شوربا بتی.
موچی آب را با چرم بریش داد اطرافی خورد، وقتی تمام شد گفت:
پیسه مره خو گرفتی، فکر نکنی که لوده هستم شوربا یخ و گوشتش هم سخت بود.!!

 

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی همرای خر خود به سرویس بالا میشه.
وقت پایین شدن موتروان میگه کرایته بتی.
وردک میگه چقه بتم؟
موتروان میگه کرایه خودت صد افغانی کرایه خرت پنجاه افغانی…
وردکی میگه نمیشه که هر دوی ما ره خر حساب کنی؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

یک وردکی رفت کلیسا، وقتی داخل کلیسا شد، یک دختر مقبول ره دید.
از وارخطایی گفت میبخشید حضرت عیسی خانه است؟

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی با دوست دخترش سوار موترسایکل بودن.
دختر گفت: عزیزم قلب تو از مه است، عشق تو از مه است،
قهر تو از مه است جان تو از مه است…
وردکی موترسایکل ره ایستاد کده و گفت زود تا شو پدر نالت
که یک دفعه نگویی موترسکیل تو ام از مه است…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

 

از يك ایرانی پرسیدن امروز ده موبایلت بسیار مسیج های عاشقانه میایه،
نی که كدام نفري پيدا كدي؟
ایرانی خندید و با افتخار گفت: نه موبایل خواهرم ره آورده ام!!!

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

وردکی یک خارجی ره اعدام میکرد. خارجی از ترس میلرزید.
وردکی برش گفت: به خیالم بار اولت است که اعدام میشی…

◘◙◘
○◘◙◘○
◘◙◘

چند فکاهی جدید »

بچه به معلم گفت: معلم صاحب زنجیرکِ پطلونم خراب شده اجازه است كه جورش كنم؟
معلم گفت: كلان بجه استى شرم است، از اين به بعد بگو دروازه دفتر باز شده.
يك دفعه بچه گفت: معلم صاحب دروازه دفتر باز بود، مدير صاحب هم بيرون برآمده.
____________
————

یک بچه ده راه روان بود که دید از روبرویش چندتا دخترای بسیار شوخ و شیک میایه.
وقتیکه بچه نزدیک دخترا رسید گفت نام خدا بسیار یک گله گک مقبول از خودتان
ساختین مره به حیث چوپان تان نمی گیرین؟
دخترا هم که بسیار شوخ بودند گفتن رمه ما چوپان داره خو، به یک سگ ضرورت داریم…

____________
————

روزی یک معلم زن برای شاگردان خود چنین گفت کسیکه فردا یک صفحه درس یاد کرد دست هایم را ببوسد،
اگر دوصفحه یاد کرد روی ام را ببوسد اگر سه صفحه درس یاد کرد لبانم را ببوسد.
فردا که معلم به صنف آمد یک پسر گفت معلم صاحب کالایته بکش که تمام کتاب را یاد کردم.

____________
————

زن پيری خود را لچ كرد و رفت نزد شوهرش.
شوهرش پرسيد: چرا خودت را لچ کرده ای؟
زن گفت: عزیزم برایت لباس عشق پوشيده ام!
شوهرش گفت: پوشيده اي اما حيف كه آنرا اوتو نكرده ای.

____________
————

فکاهی های جدید »

 

شخصی در شهر روزه میخورد پولیس او را گرفته نزد قاضی آورد،
اما دید که خودِ قاضی در حال کباب خوردن است.
قاضی پرسید: این شخص چیکار کرده؟
پولیس گفت: قاضی صایب! این شخص در شهر نان خشک میخورد، آوردم که با شما کباب بخوره…

 

☺☺☺ 

میگن یک وطندار ما به مصر رفته بود.
یکروز در حال گردش مقبره حضرت یوسف را دید و دفعتا خود را روی مقبرهٔ او انداخت و گفت: صدقه ات شوم چه یک سریال پر کرده بودی!!!

 

☺☺☺ 

یک ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭچۀ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺣﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ “ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ تحفۀ ﺩﺭﻭﯾﺶ”.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ “ﮐﻢ ﻣﺎ ﮐﺮﻡ ﺷﻤﺎ”.

 

☺☺☺ 

شاگرد از معلم سپورت پرسید: استاد صایب، اگه ده مسابقۀ فوتبال باد توپ ده هوا بره چه گپ میشه باز؟
استاد گفت: برو بچیم خوده لوده لوده نساز… هر چیزه خیال خود نکو که خیز میزنی بادت میره!!!

 

☺☺☺

استاد از شاگرد پرسان میکنه که دو جمع دو چند ميشه؟ شاگرد ميگه هر چى که نصيب و تقدير باشه…

 

☺☺☺ 

میگن یک نفر رفت نانوایی دید که زیاد بیروبار است.
گفت او مردم چند کوچه پایین تر یک نانوایی نان رایگان میته.
همه گی رفتن، نفر گفت امی گپ مه راست نباشه خودش هم رفت…

 

☺☺☺ 

وردکی ميره رستورانت، گارسون ميگه: چه میل دارین؟
وردکی ميگه: مرغ دارين؟
گارسون ميگه: بلی داریم.
وردکی ميگه: برش دانه بتين که گشنه نمانه، گناه داره حیوانِ بی زبان!!!

 

☺☺☺ 

ﺭﻭﺯﻱ ﻳﻚ نفر ﺩﺭ لب ﺩﺭﻳﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ که ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ نزدﺶ آمد
و ﭘﺮﺳﺎﻥ ﻛﺮﺩ؛ ﻛﻪ ﺗﻮ وقتی ﻣﺎﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻱ ﭼﻲ ﻗﺴﻢ آنرﺍ ﻣﻴﻜُﺸﻲ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﺳﺎﻥ، ﻭﻗﺘﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻳﻚ ﻳﺎ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺯﻳﺮﻱ ﺁﺏ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ.

 

☺☺☺ 

دو وردکی به عجله رفتن ده صف نماز جماعت ایستاد شدن.
بعد از ختم نماز، وردکی اول به وردکی دوم گفت: خوب شد که وقت رسیدیم اگه نی امام نماز را خلاص میکد.
وردکی دوم به وردکی اول گفت: خوب شد که وضو نکردیم اگه نی از نماز ميمانديم.

 

☺☺☺ 

یک دیوانه سر رفیقش را از تنش جدا و در زیر تخت پنهان کرد.
رئیسِ دیوانه خانه وقتی از موضوع باخبر شد، از دیوانه پرسید: ای خو رفیقت بود، چرا سریشه بریدی؟
دیوانه گفت: میخاستم ببینم که وختی از خَو بیدار شد، سر خوده پیدا کده میتانه یا نی…

 

☺☺☺☺☺

یک بچه به یک دختر درس ریاضی میداد؛ بچه دختر را بوسید؛ دوباره بوسید.
و گفت: اینرا جمع گویند…
دختر پسر را بوسید و گفت: اینرا منفی گویند…
بعداً یکدیگر را بوسیدند و گفتند: اینرا ضرب گویند…
پدر دختر آمد پسر را زد و از کلکین پایین انداخت و گفت: اینرا تقسیم گویند!!!

 

☺☻☺☻☺